زندگینامه مزلو

مزلو پدر روحاني روانشناسي انسان‌گرايي خوانده شده و احتمالاً بيش از هركس ديگري در اين جنبش جرقه ايجاد كرده و مسؤوليت علمي بدان اعطا كرده است. مزلو براي فهم و شناخت بالاترين استعدادهاي بالقوه‌اي كه انسان‌ها مي‌توانند در خود پرورش دهند نمونه كوچكي از اشخاصي را كه از نظر رواني افراد برجسته‌اي بودند مورد مطالعه قرار داد تا تفاوت آنان را با كساني كه از نظر سلامت رواني متوسط يا بهنجار بودند تعيين كند.

زندگي مزلو

آبراهام مزلو در بروكلين نيويورك به دنيا آمد و كودكي ناخشنودي را گذراند. پدرش فردي كناره‌گير و زنباره و ميخواره بود كه بعضي وقت‌ها براي مدتي ناپديد مي‌شد. مادرش به شدت خرافي بود و مزلو كوچولو را به خاطر كوچكترين رفتار نامناسب تنبيه مي‌كرد و دو فرزند كوچكترش را آشكارا به او ترجيح مي‌داد. مزلو به ياد مي‌آورد وقتي كه دو گربه را به خانه آورده بود، مادرش درحالي كه سرهايشان را به ديوار مي‌كوبيد، آنها را در برابر چشمانش كشت. او هرگز مادرش را به خاطر رفتاري كه با او داشت نبخشيد. وقتي كه او مرد از شركت در تشييع جنازه‌اش خودداري كرد. اين تجربه‌ها براي تمام عمر در وي تأثير گذاشت. او نوشت: «همه نيروي فلسفه زندگيم و همچنين همه پژوهش‌ها و نظريه‌هاي من، در نفرت از تمامي آنچه كه او از آنها جانبداري مي‌كرد و رويگرداني‌ام از آنها ريشه دارد» (هافمن، 1988، ص. 9).

مزلو به سبب داشتن اندامي لاغر و استخواني و بيني بزرگ، در كودكي احساس حقارت مي‌كرد. دوره نوجواني‌اش را همراه با عقده شديد حقارت توصيف مي‌كرد و مي‌كوشيد كه از طريق پرورش مهارت‌هاي ورزشي آن را جبران كند. بدينسان، مردي كه بعدها به كارهاي آلفرد آدلر در مورد حقارت و جبران علاقه‌مند شد خود نمونه‌اي از نظريه آدلر بود. اما مزلو نتوانست در رشته ورزش پذيرش و اعتبار لازم را كسب كند و لذا به كتاب روي آورد.

او وارد دانشگاه كرنل شد و در آنجا گزارش كرد كه نخستين واحد درس روانشناسي‌اش «وحشتناك و بي‌جان بود و هيچ ارتباطي با انسان‌ها نداشت، لذا از آن متنفر شدم و روي برگرداندم» (به نقل هافمن، 1988، ص. 26). استاد مزلو در اين درس اي.بي.تيچنر بود. مزلو به دانشگاه ويسكانسين منتقل شد و درجه دكتري خود را در 1934 دريافت كرد.

در ابتدا، مزلو يك رفتارگراي پر حرارت بود و عقيده داشت كه پاسخ‌هاي همه مسائل جهاني را مي‌توان با رويكرد مكانيستي و علوم طبيعي پيدا كرد. سپس يك رشته تجارب شخصي ـ تولد نخستين فرزندش، جنگ دوم جهاني و برخورد كردن با ساير انديشه‌ها درباره ماهيت انسان (فلسفه، روانكاوي و روانشناسي گشتالت)، او را متقاعد كرد كه رفتارگرايي بسيار محدودتر از آن است كه بتواند پاسخگوي مسائل پايدار انساني باشد.

مزلو همچنين از تماس با برخي از روانشناسان اروپايي كه از آلمان نازي گريخته و در ايالات متحد ساكن شده بودند، مانند آدلر، هورناي، كافكا و ورتايمر تأثير پذيرفت. احساس احترام او نسبت به ورتايمر و مردم‌شناس آمريكايي روت بنديكت او را به سوي نخستين مطالعه‌اش در مورد اشخاص سالم از نظر رواني و خود شكوفا رهنمون شد. ورتايمر و بنديكت براي مزلو الگوهايي از بهترين ماهيت انسان بودند.

كوشش‌هاي اوليه مزلو براي انساني كردن روانشناسي، كه آن را در هنگام تدريس در كالج بروكلين برعهده گرفت، به نتايج شخصي منفي منفجر شد. جامعه روانشناسان رفتارگرا او را طرد كردند. هرچند دانشجويان كارهايش را جالب مي‌دانستند، همكاران دانشگاهي به خاطر ديدگاه‌هاي غيرسنتي‌اش از او دوري مي‌جستند. كارهاي او خارج از مسير ديدگاه روانشناسي غالب تلقي مي‌شد و مجله‌هاي عمده روانشناسي كارهايش را منتشر نمي‌كردند (دكاروالو، 1990).

در دانشگاه برنديز در والتام، ماساچوست، از 1951 تا 1969 بود كه مزلو نظريه‌اش را تدوين كرد و پالايش داد و به صورت مجموعه‌اي كتاب منتشر ساخت. او از جنبش گروه حساسيت‌آموزي حمايت كرد و در سال‌هاي دهه 1960 يكي از روانشناسان معروف شد. او در 1967 به رياست انجمن روانشناسي آمريكا انتخاب شد.

برگرفته از وبلاگ مثبت من

 

آزمونTAT

اندریافت، عبارت است از نوعی آمادگی برای ادراک وقایع به گونه‌ای خاص بر اساس تجارب قبلی.[1] 
  آزمون T.A.T در سال 1935 توسط کریستینا مرگان(Christina Morgan) و هنری موری(Henry Murray) روان‌پزشکان آمریکایی تهیه شده است. مواد این آزمون شامل 30 تصویر است که به گروه‌های ده‌تایی تقسیم می‌شوند. معنا و مفهوم این تصاویر مبهم بوده، با شرایطی به آزمایش شونده معرفی می‌شوند و از او می‌خواهند تا داستانی درباره هر یک از آن‌ها بیان کند. بعضی از کارت‌ها به کودکان، برخی به زنان و پاره‌ای دیگر به مردان اختصاص دارد.
  آزمون اندریافت موضوع، بر این فرضیه مبتنی است که آزمودنی خود را با قهرمان اصلی داستانی که می‌سازد همانند می‌کند.[2]
 
 
روش اجرا و تفسیر آزمون
  در اجرای آزمون، به آزمودنی می‌گویند «من چند تصویر به شما نشان می‌دهم. می‌خواهم درباره هر تصویر داستانی برایم بگویی. به من بگو چه رویدادهایی این داستان را به وجود آورده، هم اکنون چه چیزی در داستان اتفاق افتاده است، قهرمانان داستان چه فکر می‌کنند و چه احساسی دارند و سرانجام داستان چه خواهد شد؟». نیز به آزمودنی گفته می‌شود که برای گفتن داستان هر کارت تقریبا 5 دقیقه فرصت دارد. در طرح اولیه آزمون، 20 کارت در دو جلسه یک ساعتی(در هر جلسه 10 کارت) اجرا می‌شد. اما در عمل، معمولا در مورد هر آزمودنی 10 تا 12 کارت اجرا می‌شود.
  آزمایش‌کننده باید تمام گفته‌های آزمودنی را کلمه به کلمه یادداشت کند. آزمایش‌کننده لازم است زمان واکنش آزمودنی(فاصله زمانی بین ارایه کارت به آزمودنی و نخستین پاسخ وی) را نیز اندازه‌گیری و ثبت کند. از روی زمان واکنش می‌توان مشخص کرد که آزمودنی در کدام یک از کارت‌ها مشکل داشته است. چون هر کارت برای فراخوانی موضوع‌ها، نیازها و تعارض‌های خاص خود طراحی شده است. زمان واکنش طولانی و غیرعادی ممکن است بیان‌گر مساله خاصی باشد. آزمایش‌کننده ماهر، از داستان‌ها، نیازها، هیجان‌ها، احساسات، عقده‌ها، تعارض‌ها و فشارهای بیرونی آزمودنی که او را آزار می­دهند، اطلاعاتی به دست می‌آورد.
  در مورد آزمون T.A.T نظام‌های نمره‌گذاری و تفاسیر گوناگونی وجود دارد که می‌توان آن‌ها را به دو گروه تفسیر کمی و کیفی طبقه‌بندی کرد. تفسیر کمی آزمون، کمتر مورد پذیرش عام قرار گرفته است. به سبب پیچیدگی و وقت‌گیر بودن روش‌های کمی تفسیر آزمون، اغلب روان‌شناسانی که T.A.T را به کار می‌برند روش تفسیر کیفی را ترجیح می‌دهند. تقریبا در همه روش‌های تفسیر آزمون، قهرمانان، نیازها، فشارهای محیطی، موضوع‌ها و نتایج مورد توجه قرار می‌گیرند.
  قهرمان، چهره‌ای در داستان است که ظاهرا آزمودنی با وی همانندسازی می‌کند. چهره‌ای که به گوینده داستان شباهت بیشتری دارد، به عنوان قهرمان در نظر گرفته می‌شود. انگیزه‌ها و نیازهای قهرمان اهمیت خاصی دارند. در بیشتر روش‌های تفسیر از جمله در تفسیر ارایه شده توسط موری، شدت، تداوم و فراوانی هر یک از نیازها به عنوان شاخص‌هایی برای اهمیت داشتن و مربوط بودن نیازها در نظر گرفته می‌شوند. اصطلاح "فشار خارجی" در تفسیر T.A.T، به نیروهای محیطی که در ارضای نیازها مشکل ایجاد می‌کنند یا ارضای نیازها را تسهیل می‌کنند گفته می‌شود. برای تعیین اهمیت نسبی این نیروها باید به عواملی مانند فراوانی، شدت و تداوم توجه شود. به نظر بعضی از متخصصان، قسمتی از پاسخ‌ها یا نشانه‌ها در آزمون T.A.T نشان‌گر برخی اختلال‌های روانی است. به عنوان مثال؛ کندی یا درنگ طولانی در پاسخ دادن به تصاویر ممکن است نشانه افسردگی باشد.
  این‌که آزمودنی‌های مختلف به یک تصویر پاسخ‌های متفاوت می‌دهند نشانه ارزش بالقوه آزمون T.A.T برای شناخت خصایص شخصیتی است.[3]
 
 
آزمون اندریافت موضوع کودکان Apperception Test Children's
 
آزمون C.A.T همانند آزمون T.A.T بر اساس نظریه شخصیتی هنری موری ساخته شده است. تدوین آزمون C.A.T توسط بلاک(Leopold Bellak) انجام شد. در این آزمون به جای تصاویر انسان از تصویرهای حیوانات استفاده شده است. زیرا به نظر بلاک، کودکان با حیوانات بهتر می‌توانند همانندسازی کنند. آزمون C.A.T شامل 10 کارت است که روی هر کارت تصویرهایی از حیوانات دیده می‌شود. کارت، یکی پس از دیگری به کودک ارایه شده و از او خواسته می‌شود که برای هر تصویر داستانی بسازد. او باید آن‌چه را که هم اکنون در صحنه داستان می‌گذرد توضیح داده و بگوید که قبل از آن‌چه که اکنون در جریان است چه چیزی اتفاق افتاده است و پایان یا نتیجه داستان چه خواهد شد.[4]
 
 
اعتبار و روایی
  یک مشکل در تعیین اعتبار، به تنوع گسترده بین داستان‌های مختلف مربوط است. اگر ارزشیابان بخواهند همسانی درونی T.A.T را تعیین کنند با این مشکل روبه‌رو می‌شوند که کارت‌های مختلف با یکدیگر قابل مقایسه نیستند.
  بازنگری‌های انجام شده درباره روایی T.A.T تغییرپذیری زیادی را نشان داده است. طرفداران آزمون در این مورد اصطلاح‌هایی مانند ارتباط‌های "چشم‌گیر" و "قوی" را به کار می‌برند. در حالی که منتقدان گفته‌اند "تقریبا فاقد روایی" است. بخشی از علت این امر ممکن است به تفسیرهای متفاوت داده‌ها مربوط باشد. یکی از عواملی که ممکن است به توجیه تفاوت‌های موجود بین نتایج این مطالعه‌ها کمک کند این است که معلوم شده است T.A.T نسبت به اثرهای ناشی از دستور عمل اجرا حساس است. بنابراین می‌توان چنین نتیجه گرفت که بخشی از تفاوت‌های گسترده موجود بین یافته‌های مطالعات مختلف احتمالا از تفاوت‌های جزیی بین دستور عمل‌ها ناشی شده است.
  یکی از مشکلات عمده برای تعیین روایی ملاکی، مشخص کردن ملاک‌های خارجی مورد توافق است. مساله مهم در تفسیر مطالعات روایی ملاکی درباره T.A.T، فهمیدن معنای ضمنی سطوح مختلف تفسیر است. آزمون‌های فرافکنی مانند T.A.T در درجه نخست، زندگی درونی و نمادگری خصوصی شخص(زندگی تخیلی درونی) را مورد سنجش قرار می‌دهند. به همین خاطر، T.A.T انگیزه‌ها و موضوعات زمینه‌سازی را اندازه‌گیری کرده است که از نظر زیستی و ناهشیارانه به شخص مرتبط است و بر رفتارهای دراز مدت تاثیر می‌گذارند.[5] 
 
 
مزایای آزمون اندریافت موضوع
1-   از دیدگاه نظری، این آزمون دستیابی به ساخت‌های پنهان و عمیق‌تر شخصیت فرد را امکان‌پذیر می‌سازد.
2-   این آزمون بر ماهیت کلی شخص متمرکز است تا به اندازه‌گیری عینی صفت‌ها یا نگرش‌های خاص.
3-   مزیت دیگر T.A.T سهولت ایجاد ارتباط با آزمودنی است.
4-   این آزمون در اصل از محیطی علمی – انسانی برخواسته است. در صف هیچ یک از مکاتب فکری خاص قرار ندارد، بنابراین می‌توان بر اساس نظریه‌های مختلف آن را مورد تفسیر قرار داد.
5-   T.A.T ممکن است مانع مقاومت هشیارانه آزمودنی شود و در نتیجه، مطالبی را بیان کند که ممکن است به روش مستقیم آن‌ها را آشکار نسازد.
 
 
محدودیت‌های آزمون اندریافت موضوع 
1-   معمولا تعیین همسانی درونی و اعتبار بازآزمایی آن همواره با مشکل روبه‌رو بوده است.
2-   عموما فاقد داده‌های هنجاری مناسب است که در نتیجه متخصصان بالینی اغلب برای تفسیر پاسخ‌ها ناگزیر به تجارب بالینی تکیه دارند.
3-   اگرچه آزمون T.A.T بالقوه یک آزمون چندبعدی است، اما خودبسنده نیست و برخی از مولفان تاکید کرده‌اند که T.A.T فقط در صورتی بهترین نتایج را به دست می‌دهد که همراه با یک مجموعه آزمون و یا به عنوان نوعی از مصاحبه ساخت‌دار به کار بسته شود.
4-   این آزمون نیاز به آموزش گسترده و زیاد برای یادگیری کامل فنون مربوط به آن دارد و از نظر زمان لازم برای اجرا و نمره‌گذاری مقرون به صرفه نیست.
5-   آخرین مشکلی که درباره T.A.T صادق است، ذهنی بودن نمره‌گذاری و روش‌های تفسیر آن است.[6]
 
 

1-       ریتال‌ال، اتکینسون و همکاران؛ زمینه روان‌شناسی، حسن رفیعی و همکاران، تهران، ارجمند، 1383، چاپ چهارم، جلد دوم، ص 89.
2-       گنجی، حمزه؛ آزمون‌های روانی، مشهد، دانشگاه امام رضا، 1375، چاپ ششم، ص 278.
            3-       شریفی، حسن پاشا؛ اصول روان‌سنجی و روان‌آزمایی، تهران، رشد، 1384، چاپ دهم، ص 386 الی 389.
           4-       شریفی، حسن پاشا؛ نظریه و کاربرد آزمون‌های هوش و شخصیت، تهران، سخن، 1382، چاپ سوم، ص 334 و 335.
5-       گری گراث و مارنات؛ راهنمای سنجش روانی، حسن پاشا شریفی و محمدرضا نیکخو، تهران، سخن، 1384، چاپ اول، ص 875 الی 880.
            6-       همان، ص 881 الی 884

زندگینامه پروفسور شاملو

 

پروفسور سعید شاملو، بنیان گذار روانشناسی بالینی ایران، در سال 1308 در ملایر چشم به جهان گشود. پس از طی دوران دبستان و دبیرستان برای ادامه ی تحصیل به کشور آمریکا رفت. در آنجا در دانشگاه جورج واشنگتن ، دانشگاه ایالتی واشنگتن و دانشگاه ایلی نویز به دریافت درجات کارشناسی ، کارشناسی ارشد و دکتری در روانشناسی بالینی و فوق دکتری در روان درمانی نایل آمد. سپس در آمریکا دو سال با سمت استادیاری به تدریس پرداخت و نیز در بخش روانپزشکی  بیمارستان ایلی نویز به عنوان روانشناس بالینی بخش، به  فعالیت پرداخت.

    پس از بازگشت به ایران،از سال 1340 تا 1342  در دانشکده پزشکی شهید بهشتی (دانشگاه ملی ایران) به تدریس و تحقیق و فعالیت بالینی پرداخت. از سال 1342 تا 1373  در دانشگاه تهران، سپس دانشگاه علوم پزشکی تهران با سمت های استادیاری ، دانشیاری و استادی به تدریس و تحقیق و ارایه خدمات بالینی اشتغال داشت. در سال 1373 ، گروه روانشناسی دانشگاه علوم بهزیستی و توان بخشی را تاسیس کرد و از آن سال استادی و مدیریت همان گروه را بر عهده داشت.

     پروفسور سعید شاملو بانی تجدید حیات انجمن روانشناسی ایران بوده و در دوره های اول، دوم و پنجم ریاست هیات مدیره انجمن را نیز بر عهده داشتند. ایشان همچنین از پیشگامان طراحی سازمان نظام روانشناسی بود.

     پروفسور سعید شاملو از سوی «مرکز بین المللی شرح حال نویسی» (IBC) در کمبریج انگلستان به عنوان نامزد مرد سال 2004 انتخاب شدند.  این عنوان تنها به معدودی از برگزیدگان اعطا می گردد که دستاوردها و پیشگامی آنها در جامعه بین المللی برجسته باشد و انتخاب پروفسور شاملو از میان دهها هزار فرد لایق دیگر ، به درستی نشاندهنده قدر و ارزش اقدامات علمی ایشان است.

برگزاری دومین کنگره بين‌المللي روان درمانی در شرق و كفتگوي بين تمدنها كه بيش از 60 مهمان از تمام قاره هاي جهان در آن شركت داشته اند ، برجسته ترین فعالیت علمی پروفسور شاملو در آخرین پاییز زندگانی وی بود. پروفسور  شاملو ریاست و سمت دبیر کمیته علمی این کنگره  را بر عهده داشتند.

     پس از برگزاری دومین کنگره بین المللی روان درمانی در شرق ، تعهد علمی و حساسیت پروفسور شاملو  به مسایل  حرفه ای،  وی را، که سالها از بیماری قلبی رنج می برد و لازم بود از هر فعالیت همراه با استرس دوری جوید، برای چندمین بار روانه بیمارستان کرد. اما تن خسته و رنجور بنیان گذار روانشناسی بالینی ايران، که هفته ها بی خوابی و فشار روانی را تحمل کرده بود، اینبار توان مقابله با بیماری را نداشت. دکترشاملو يك هفته پس از برگزاري این كنگره بين‌المللي دچار حمله قلبي شد.

    پروفسور شاملو بلافاصله پس از ترخيص از بيمارستان و با وجود توصيه پزشك معالج مبنی براستراحت، به دانشگاه مراجعه كرد تا به امور جاري گروه، دانشجويان و انجمن روانشناسي ايران رسيدگي كند. چند روز پس از مراجعت به دانشگاه بار دیگر دچار حمله قلبي شد و از آن پس در بيمارستان بستري بود تا سرانجام در صبحگاه روز دهم دی ماه 1383 قلبی که به دلها آرامش می بخشید به آرامش ابدی پیوست. روز یازدهم دی ماه، دانشجویان پروفسور شاملو که بسیاری از آنها خود به کسوت استادی درآمده اند با پدر روانشناسی بالینی وداع گفتند و ایشان را تا قطعه هنرمندان بهشت زهرا بدرقه نمودند.

 

 

 

فروید

مقدمه

زیگموند فروید به عنوان بنیان‌گذار روانکاوی بیش از هر کس دیگری در تاریخچه روانشناسی هم مورد تحسین قرار گرفته است و هم به خاطر نظریه‌هایش به طرز بی‌رحمانه‌ای از او انتقاد شده است. به عنوان یک شخص هم تکریم و هم محکوم شده است و به عنوان یک دانشمند بزرگ بدعت‌گذار و کلاه‌بردار معرفی گردیده است. تحسین کنندگان و منتقدان فروید قبول دارند که تاثیر او بر روان شناسی ، روان درمانی بسیار زیاد بوده است.

تولد

فروید در ششم ماه مه 1856 در شهر فریبرگ متولد شد. پدرش 40 سال و مادرش (زن سوم پدر فروید) تنها 20 سال داشت. پدر سخت‌گیر و خودکامه بود. فروید هنگام بزرگسالی خصومت ، انزجار و خشم کودکی خود را نسبت به پدرش به خاطر می‌آورد. او نوشت که در سن 2 سالگی نسبت به پدرش احساس برتری می‌کرد. مادر فروید نسبت به فرزند اول خود احساس غرور می‌کرد و متقاعد شده بود که وی مرد بزرگی خواهد شد.

از جمله ویژگی‌های شخصیت دیرین فروید درجه بالایی از اعتماد به نفس ، آرزوی شدید برای موفق شدن و رویای شهرت و آوازه بود. فروید که تاثیر توجه و حمایت مداوم مادرش را در جمله زیر منعکس می‌کند نوشت: مردی که محبوب بی‌چون و چرای مادرش بوده است، در تمام طول زندگی احساس یک فاتح را دارد، احساس اطمینان از موفقیت که اغلب موجب موفقیت واقعی می‌شود.

فروید در خانواده

در خانواده فروید هشت فرزند وجود داشت که دو نفر از آنها برادران ناتنی بزرگسال فروید همراه با کودکانشان بودند. نزدیکترین همدم دوران کودکی فروید برادرزاده‌اش بود که یک سال بزرگتر بود. فروید برادرزاده‌اش را به صورت منبع دوستی‌ها و بیزاری‌های بعدی خود توصیف کرد. فروید از تمام کودکان خانواده بدش می‌آمد و هنگامی که رقیبی برای محبت مادرش به دنیا می‌آمد، احساس حسادت و خشم می‌کرد.

فروید از همان سال‌های نخستین سطح بالایی از هوش را نشان داد که والدین او به پرورش آن کمک کردند. برای مثال خواهران او اجازه نواختن پیانو را نداشتند مبادا که صدای آن مطالعات فروید را آشفته کند. به او اتاقی اختصاصی داده شده بود که بیشتر وقت خود را در آن می‌گذراند و حتی غذایش را در آنجا می‌خورد تا وقت مطالعاتش را از دست ندهد. اتاق وی تنها اتاق آپارتمان بود که چراغ نفتی باارزشی داشت و باقی افراد خانواده از شمع استفاده می‌کردند.

وضعیت تحصیل

فروید یک سال زودتر از معمول وارد دبیرستان شد و اغلب شاگرد اول بود. فروید که زبان آلمانی و عبری را به راحتی صحبت می‌کرد در مدرسه بر زبان‌های لاتین ، یونانی، فرانسوی و انگلیسی تسلط یافت و ایتالیایی و اسپانیایی را خودش یاد گرفت. وی از سن 8 سالگی از خواندن آثار شکسپیر به انگلیسی لذت می‌برد. فروید علایق زیادی داشت که از جمله آنها تاریخ نظامی بود. اما هنگامی که زمان انتخاب شغل فرارسید، در میان مشاغل معدودی که در وین برای یک یهودی گشوده بود، وی پزشکی را برگزید.

علت این انتخاب این نبود که وی آرزو داشت پزشک شود، بلکه او معتقد بود که مطالعات پزشکی به حرفه‌ای در پژوهش علمی خواهد انجامید که ممکن بود شهرتی را که عمیقا دوست داشت برایش به ارمغان آورد. در حالی که فروید مشغول کامل کردن مطالعه برای درجه پزشکی خود در دانشگاه وین بود، به انجام پژوهش فیزیولوژیکی روی نخاع شوکی ماهی و بیضه‌های مارماهی پرداخت و از این طریق خدمت شایسته‌ای به این رشته کرد. هنگامی که فروید در دانشکده پزشکی بود، آزمایش با کوکائین را نیز آغاز کرد.

وی این دارو را خودش مصرف کرد و اصرار داشت که نامزد ، خواهران و دوستانش نیز آن را امتحان کنند. او به این ماده بسیار علاقه‌مند شد و آن را دارویی اعجاب آور و سحرآمیز دانست که بسیاری از بیماریها را درمان می‌کند و می‌تواند وسیله‌ای برای بدست آوردن شهرتی باشد که آرزوی آن را داشت باشد. او در سال 1884 مقاله‌ای درباره آثار مفید کوکائین منتشر کرد. بعدا این مقاله را از عوامل کمک کننده به شیوع مصرف کوکائین در اروپا و آمریکا دانستند که بیش از 30 سال یعنی تا دهه 1920 ادامه داشت. فروید قویا به خاطر کمک به برداشتن عنان شیوع کوکائین مورد انتقاد قرار گرفت.

این موضوع به جای شهرت برای او بدنامی آورد و برای باقی عمرش سعی کرد حمایت پیشین خود را از این دارو از بین ببرد و کلیه اشاراتی را که به این دارو نموده بود از کتابنامه خود حذف کرد. با این وجود وی شخصا به مصرف این دارو تا میانسالی ادامه داد. فروید می‌خواست پژوهش‌های علمی خود را در موقعیت دانشگاهی ادامه دهد، اما ارنست بروک این تمایل را به سبب شرایط مالی فروید به یاس مبدل کرد. او به اندازه‌ای تهیدست بود که نمی‌توانست سالها صبر کند تا بتواند یکی از معدود کرسی‌های استادی را بدست آورد.

فروید با بی‌میلی پذیرفت که حق با بروک است. بنابراین تصمیم گرفت در امتحانات پزشکی شرکت کند و به عنوان یک پزشک به شغل آزاد پزشکی اشتغال یابد. وی در سال ۱۸۸۱ به دریافت درجه دکتری نایل شد و به عنوان متخصص بالینی اعصاب بکار پرداخت. او کار طبابت را پرجاذبه‌تر از آنچه که پیش‌بینی کرده بود نیافت. اما واقعیت‌های اقتصادی در این میان پیروز شد. فروید با مارتا برنایس ازدواج کرد.

موفقیتهای فروید

فروید در این سالها با ژوزف بروئر دوست شد. آن دو اغلب در مورد بعضی از بیماران بروئر از جمله آنا که شرح حال او محور اصلی تحول روانکاوی است، به بحث می‌پرداختند. گزارش بروئر درباره شرح حال آنا در تحول روانکاوی اهمیت دارد، زیرا روش تخلیه هیجانی یعنی معالجه از راه صحبت کردن را که در آثار فروید به گونه‌ای برجسته نمایان است، به او معرفی کرد. در ۱۸۸۵ یک بورس پژوهشی به فروید امکان داد تا چهار ماه و نیم در فرانسه زیر نظر شارکو به مطالعه بپردازد. او استفاده شارکو از هیپنوتیزم را در درمان بیماران هیستریکی مشاهده کرد.

در ۱۸۹۵ فروید و بروئر پژوهش‌هایی درباره هیستری را منتشر کردند که اغلب نقطه آغاز رسمی روانکاوی تلقی می‌شود. چند مقاله مشترک و چند شرح حال موردی از جمله شرح حال آنا محتوای این کتاب را تشکیل می‌دادند. این آغازی برای شهرت قطعی هر چند نسبتا کم برای فروید که در جستجویش بود محسوب می‌شد. در اوایل دهه ۱۹۰۰ دانشمندانی چون ویلیام جیمز که در حال احتضار بود، افکار پرمخاطره فروید را به عنوان نظامی که روان‌شناسی قرن بیستم را شکل خواهد داد، تصدیق کردند. در واقع او همراه با گروه برجسته‌ای از همکارانی که به انجمن روانکاوی وین پیوسته بودند، روان‌شناسی قرن بیستم را شکل داد. اغلب این همکاران به پیشرفت روانکاوی کمک کردند. در سال ۱۹۰۹ فروید از جامعه روان‌شناسی امریکا قدردانی رسمی دریافت کرد. از او برای یک رشته سخنرانی دعوت شد که در آنجا به او درجه دکترای افتخاری اهدا کردند.

در طول سال‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ که فروید به اوج موفقیت خود رسیده بود، سلامتی او شروع به تحلیل رفتن می‌کرد. او از سال ۱۹۲۳ تا زمان مرگش که ۱۶ سال بعد بود، تحت ۳۳ عمل جراحی برای سرطان دهان قرار گرفت. زیرا او روزانه ۲۰ سیگار برگ می‌کشید. در سال ۱۹۳۸ نازی‌ها اتریش را اشغال کردند. ولی به رغم اصرار دوستانش فروید ترک کردن وین را نپذیرفت. چندین بار خانه او مورد هجوم دارودسته نازی‌ها قرار گرفت. پس از اینکه دختر او آنا دستگیر شد، فروید موافقت کرد که وین را ترک کند و به لندن برود. چهار خواهر او در اردوگاه کار اجباری نازی‌ها مردند.

سلامتی فروید به نحو چشمگیری تحلیل رفت. اما او از نظر عقلانی هوشیار ماند و تقریبا تا آخرین روز زندگی‌اش به کار ادامه داد. در اواخر سپتامبر ۱۹۳۹ او به پزشک خود ماکس شور گفت: اکنون این زندگی جز شکنجه چیز دیگری نیست و دیگر معنی ندارد. دکتر قول داده بود که اجازه نخواهد داد فروید بیهوده رنج بکشد. او طی ۲۴ ساعت بعدی سه بار مرفین به او تزریق کرد که هر مقدار مصرف آن بیشتر از اندازه لازم برای تسکین درد بود و سالهای طولانی درد فروید را به پایان رساند.

آثار فروید

هذیان و رویا ، روانکاوی و تحریم زناشویی با محارم ، توتم و تابو ، روان شناسی ، مفهوم ساده روانکاوی ، اصول و مبانی روان شناسی ، روان شناسی آینده یک پندار ، پیدایش روانکاوی درباره هیستری ، لئوناردو داوینچی ، مهمترین گزارشهای آموزشی تاریخ روانکاوی ، پسیکانالیز روانکاوی برای همه ، تفسیر خواب ، موسی و یکتا پرستی ، سه رساله درباره تئوری میل جنسی ، کاربرد تداعی آزاد در روانکاوی کلاسیک ، آینده یک پندار ، پنج گفتار از فروید ، پنج گفتار در بیان روانکاوی ، تمدن و ملالتهای آن ، اصول روانکاوی بالینی ، مبانی روانکاوی ، آسیب شناسی روانی زندگی روزمره -،اشتباهات لپی ، تعبیر خواب و بیماریهای روانی و روانکاوی.
http://daneshnameh.roshd.ir

فرانکل

. اگزیستانسیالیسم‌ و فرانکل
1-1- بستر ظهور اگزیستانسیالیسم (Existantiolism)
در آستانة‌ قرن‌ نوزدهم‌ میلادی‌ جهان‌ اندیشه‌ در موضعی‌ قرار گرفت‌ که‌ نه‌ بحثهای‌ ذهن‌ شناختی‌ فلسفة‌ جدید (از دکارت‌ تا کانت) توانایی‌ پاسخگویی‌ به‌ سؤ‌الات‌ اساسی‌ طرح‌ شده‌ را داشت‌ و نه‌ نظام‌ فکری‌ فلسفة‌ قدیم‌ (فلسفة‌ ارسطویی) که‌ به‌ هستی‌ از دیدگاه‌ موجود بماهو موجود می‌نگریست. اگر چه‌ همچنان‌ پرسش‌ از معنای‌ هستی‌ و هستی‌ بشر و چیستی‌ این‌ هستی‌ اساسیترین‌ مشکل‌ اندیشة‌ بشری‌ بود ولی‌ این‌ سؤ‌ال‌ «از یک‌ مفهوم‌ عام‌ انتزاعی‌ عقلی‌ با بداهت‌ ذاتی‌ و غیر قابل‌ تعریف‌ ....»() به‌ نام‌ «وجود» نبود، بلکه‌ پرسش‌ از هستی‌ ملموسی‌ بود که‌ فراچنگ‌ هر انسانی‌ می‌آید. به‌ دیگر سخن، آدمی‌ خود را همچون‌ سایر موجودات‌ در متن‌ هستی‌ حس‌ می‌کرد و مانند هر موجود دیگری‌ در معنای‌ هستی‌ مشارکت‌ می‌ورزید، چرا که‌ «انسانها تماشاگران‌ هستی‌ نیستند بلکه‌ شرکت‌ کنندگان‌ در آنند»()و پرسش‌ او دقیقاً‌ از همین‌ هستی‌ ملموس‌ بود. زیرا آدمی‌ «نه‌ فقط‌ هست، بلکه‌ فهمی‌ دارد از آن‌ که‌ کیست‌ و مسئولیتی‌ دارد برای‌ آن‌ که‌ هست».()
این‌ رویکرد نوین‌ به‌ اندیشه‌ ورزی‌ فلسفی‌ که‌ کی‌یرکه‌گور آغازگر آن‌ بود «اگزیستانسیالیسم» یا هستی‌گرایی‌ نام‌ گرفت‌ و نه‌ تنها عالم‌ فلسفه‌ را دگرگون‌ ساخت‌ بلکه‌ بر دو حیطه‌ دیگر از عالم‌ اندیشه‌ یعنی‌ الهیات‌ و روان‌شناسی‌ نیز تأثیری‌ بسزا و ژرف‌ نهاد. در واقع‌ متألهان‌ مسیحی‌ و روان‌شناسان‌ با بهره‌گیری‌ از مفاهیم‌ اگزیستانسیالیستی‌ روشی‌ نوین‌ برای‌ روی‌ آورد خود یافتند.
روان‌شناسی‌ هستی‌گرایی‌ که‌ سومین‌ مکتب‌ در روان‌ درمانی‌ است، با اصالت‌ بخشیدن‌ به‌ «جنبة‌ وجودی‌ آدمی»، راه‌ سومی‌ در شناخت‌ شخصیت‌ انسان‌ و ساختمان‌ روانی‌ او ارائه‌ کرد و نشان‌ داد که‌ ریشة‌ رفتارهای‌ انسان‌ را باید در خود او جستجو کرد، نه‌ در تحلیهای‌ تجزیه‌گرایانه‌ و روانکاوانة‌ فرویدی‌ (مکتب‌ اول) و نه‌ در تحلیلهای‌ رفتاگرایانة‌ (مکتب‌ دوم) که‌ انسان‌ را موجودی‌ شرطی‌ می‌داند. برمبنای‌ اگزیستانسیالیسم‌ «انسان‌ موجود مختاری‌ است‌ که‌ حقیقت‌ وجودی‌ او بر اساس‌ مسئول‌ بودنش‌ تفسیر می‌شود»،()بر خلاف‌ درک روانکاوانه‌ و رفتارگرایانه‌ از انسان‌ که‌ او را در هاله‌ای‌ از محرکها و انگیزه‌های‌ بیرونی‌ که‌ در اختیار فرد نیست‌ فرو می‌برند.
مهمترین‌ اصل‌ در روان‌شناسی‌ هستی‌گرایی‌ «وقوف‌ انسان‌ به‌ خویشتن» خود است. این‌ خودآگاهی‌ و وقوف‌ هر دو ساحت‌ وجودی‌ او را فرا می‌گیرد و در سایة‌ این‌ هشیاری‌ به‌ خود واقعی‌ (actual) (آنچه‌ هست) و فاصله‌ای‌ که‌ با خود حقیقی‌ (آنچه‌ باید و می‌تواند باشد) دارد در یک‌ خود برانگیختی()تلاش‌ می‌کند تا با انتخاب‌ روشهایی‌ به‌ «خود حقیقی» خود نزدیکتر شود و این‌ یعنی‌ معنا بخشیدن‌ به‌ زندگی‌ که‌ از مهمترین‌ دغدغه‌های‌ انسان‌ - و روان‌شناسی‌ اگزیستانسیالیسم‌ - است. به‌ هر میزان‌ که‌ آدمی‌ وقوف‌ بیشتر و عمیقتری‌ به‌ ساحتهای‌ وجودی‌ خود پیدا می‌کند، به‌ همان‌ اندازه‌ نیز دامنة‌ اختیار او در گزینش‌ راهکارهای‌ مناسب‌ و مفید افزایش‌ می‌یابد، مسئولیت‌پذیری‌ او بیشتر می‌شود و در نتیجه‌ اضطراب‌ وجودی‌ او نیز در پذیرش‌ این‌ مسئولیت‌ شدت‌ می‌یابد.

1-2- آشنایی‌ با فرانکل‌ (1905 - 1997)
ویکتور امیل‌ فرانکل‌(Victor E. Frankl) از جمله‌ روان‌شناسان‌ اگزیستانسیالیستی‌ است‌ که‌ از چند جهت‌ اهمیت‌ دارد: اولاً‌ او ماکرو تئوریسین‌ است.() ثانیاً‌ از پیشگامان‌ روان‌شناسی‌ هستی‌گرایی‌ است. ثالثاً‌ از جمله‌ کسانی‌ است‌ که‌ به‌ امر دین‌ و روان‌شناسی‌ دین‌ پرداخته‌ از آنجا که‌ اندیشة‌ او مسبوق‌ است‌ به‌ آرای‌ مهم‌ و مؤ‌ثری‌ چون‌ روان‌شناسی‌ ویلیام‌ جیمز، کارل‌ گوستاویونگ‌ و زیگموند فروید، در یک‌ مقایسة‌ تطبیقی‌ تشابه‌ها و اختلافهای‌ بسیاری‌ آشکار می‌گردند که‌ از نظر فرانکل‌ و نگارنده‌ دورنمانده‌ است. نکتة‌ مهم‌ دیگر دربارة‌ این‌ روان‌شناس‌ و روان‌ پزشک‌ برجستة‌ اتریشی‌ (وین) آن‌ است‌ که‌ آرا و نظریه‌های‌ او در کورة‌ تجربیات‌ سخت‌ سالهای‌ اسارتش‌ در اردوگاههای‌ کار اجباری‌ و مرگ‌ «داخائو» و «آشویتس» آبدیده‌ شده‌ و به‌ خوبی‌ محک‌ خورده‌ است. نمونة‌ بارز این‌ سخن‌ شخصیت‌ خود او است‌ که‌ هرگز در هیچ‌ لحظه‌ای‌ از آن‌ لحظات‌ جانفرسا ایمان‌ و باور خود را به‌ معنای‌ زندگی‌ و ارزش‌ رنجهایی‌ که‌ ناگزیر از تحمل‌ آنها بود، از دست‌ نداد.

1-2-1- روش‌ فرانکل: معنی‌ درمانی‌(Logotherapy)
فرانکل‌ با پایه‌گذاری‌ مکتب‌ روان‌ درمانی‌ خود بر «لوگوتراپی‌ یا معنی‌ درمانی‌ بر معنی‌ هستی‌ انسان‌ و جستجوی‌ او برای‌ رسیدن‌ به‌ این‌ معنی‌ تاکید دارد. بنابر اصول‌ لوگوتراپی، تلاش‌ برای‌ یافتن‌ معنی‌ در زندگی‌ اساسیترین‌ نیروی‌ محرکة‌ هر فرد در دوران‌ زندگی‌ او است»()و لذا معنی‌ جویی‌ به‌ عنوان‌ نیرویی‌ متضاد با «لذت‌ طلبی» فرویدی‌ و «قدرت‌ طلبی» آدلری، اولین‌ پایة‌ معنی‌ درمانی‌ به‌ شمار می‌آید. از آنجا که‌ «معنای‌ بی‌ پایان‌ زندگی، رنج‌ و محرومیت‌ و مرگ‌ را نیز فرا می‌گیرد، در واقع‌ همین‌ لحظات‌ سخت‌ است‌ که‌ ارزش‌ درونی‌ هر فرد را محک‌ می‌زند»(). به‌ دیگر سخن، اگر زندگی‌ دارای‌ مفهومی‌ باشد، رنج‌ هم‌ باید معنا داشته‌ باشد و اساساً‌ زندگی‌ بشر بدون‌ رنج‌ و مرگ‌ کامل‌ نخواهد شد، پس‌ نباید رنج‌ و مرگ‌ را امری‌ مذموم‌ شمرد و برای‌ از بین‌ بردن‌ آن‌ تلاش‌ کرد بلکه‌ می‌بایست‌ جایگاه‌ واقعی‌ هریک‌ را شناخت‌ و آن‌ را در جای‌ خود پذیرفت. از این‌ روی، لوگوتراپی‌ می‌کوشد فرد را قادر به‌ ساختن‌ خود و جهان‌ پیرامونش‌ نماید تا چنان‌ زندگی‌ کند که‌ گویی‌ بار دومی‌ است‌ که‌ دنیا آمده‌ و اینک‌ در صدد رفع‌ خطاهایی‌ است‌ که‌ در زندگی‌ نخست‌ مرتکب‌ شده‌ بود.

1-3- مفاهیم‌ اساسی‌ معنی‌ درمانی‌
در بحث‌ از مفاهیم‌ اساسی‌ که‌ فرانکل‌ برای‌ معنا درمانی‌ طرح‌ می‌کند، قبل‌ از هر چیز باید نهایتی‌ که‌ او از انسان‌ در نظر دارد، جستجو شود. به‌ بیانی‌ دیگر می‌دانیم‌ که‌ برمبنای‌ اگزیستانسیالیسم، انسان‌ طی‌ یک‌ خودانگیختگی‌ از «خود واقعی» به‌ سوی‌ «خود حقیقی» خود حرکت‌ می‌کند و همة‌ تلاش‌ روان‌ درمانگر، هدایت‌ صحیح‌ او در این‌ مسیر می‌باشد تا فرد را در تمییز «خود»های‌ موهوم‌ و غیر حقیقی‌ (ناخود) از «خود حقیقی» یاری‌ رساند. از این‌ رو بایستی‌ «حقیقت‌ انسان» را در نظر فرانکل‌ جویا شد. وی‌ تصریح‌ دارد «حقیقت‌ اساسی‌ انسان‌ بودن‌ این‌ است‌ که‌ انسان‌ همواره‌ متوجه‌ شخص‌ یا چیز دیگری‌ غیر از خودش‌ است: معنایی‌ که‌ به‌ تحقق‌ بپیوندد، انسان‌ دیگری‌ که‌ با آن‌ روبه‌ رو شود، آرمانی‌ که‌ بدان‌ خدمت‌ کند و یا شخصی‌ که‌ به‌ وی‌ عشق‌ بورزد. آدمی‌ نه‌ با صرف‌ توجه‌ به‌ تحقق‌ خویشتن‌ که‌ با فراموش‌ کردن‌ خود، چشم‌ پوشیدن‌ از خود و وقف‌ خود در توجه‌ به‌ غیر است‌ که‌ به‌ مقام‌ تحقق‌ معنای‌ عمیق‌ زندگی‌ نایل‌ خواهد آمد».()

الف - معنی‌ جویی
«نظریه‌های‌ انگیزش، بشر را موجودی‌ می‌انگارد که‌ در مقابل‌ محرک‌ یا فشارهای‌ درونیش‌ واکنش‌ نشان‌ می‌دهد، غافل‌ از آنکه‌ آدمی‌ به‌ سؤ‌الاتی‌ که‌ زندگی‌ از او می‌پرسد پاسخ‌ می‌دهد و معناهایی‌ که‌ زندگی‌ تقدیم‌ وی‌ می‌کند به‌ مرحله‌ اجرا در می‌آورد. اهمیت‌ این‌ پرسشها تا بدان‌ حد‌ است‌ که‌ پاسخگویی‌ به‌ آنها (بر خلاف‌ قول‌ آبراهام‌ مزلو) ربطی‌ به‌ برآورده‌ شدن‌ نیازهای‌ اولیه()ندارد. زیرا حتی‌ هنگامی‌ که‌ این‌ نیازها برآورده‌ نشده‌ است‌ نیز نیاز متعالی‌ چون‌ معنی‌جویی‌ بسیار ضروری‌ است‌ و این‌ امر حاکی‌ از آن است‌ که‌ نیاز به‌ معنی‌ جویی‌ از دیگر نیازها مستقل‌ است، به‌گونه‌ای‌ که‌ آن‌ را نه‌ می‌توان‌ به‌ دیگر نیازها افزود و نه‌ می‌توان‌ از آنها کم‌ کرد، یعنی‌ تلاش‌ برای‌ یافتن‌ معنایی‌ در زندگی، نیرویی‌ اصیل‌ و بنیادی‌ (پدیداری‌ صرفاً‌ انسانی) است، نه‌ توجیهی ثانوی‌ از کششهای‌ غریزی».()

ب - معنی‌ زندگی‌
گرچه‌ معنی‌ جویی‌ در وجود بشر نهفته‌ است‌ ولی‌ آیا زندگی‌ را معنایی‌ هست؟ آیا می‌توان‌ از معنی‌ زندگی‌ تعریف‌ روشنی‌ ارائه‌ داد؟ واقع‌ آن‌ است‌ که‌ بر مبنای‌ نظریة‌ فرانکل، باور معنای‌ زندگی‌ «اشراقی»()است‌ که‌ بر زندگی‌ هر فردی‌ می‌تابد و اگر فرد نسبت‌ به آن‌ هشیار باشد زندگیش‌ را روشن‌ خواهد کرد. کسی‌ نمی‌تواند به‌ زندگی‌ دیگری‌ معنا بخشد زیرا «معنای‌ زندگی‌ امری‌ شخصی‌ است، نه‌ عام، لذا هر انسانی‌ باید خود به‌ دنبال‌ یافتن‌ معنای‌ زندگی‌ خود باشد»() وبه‌ دلیل‌ همین‌ شخصی‌ بودن‌ معنای‌ زندگی‌ است‌ که‌ «پرسشهای‌ مربوط‌ به‌ آن‌ را با عبارات‌ گسترده‌ و کلی‌ نمی‌توان‌ پاسخ‌ داد، بلکه‌ هر فردی‌ دارای‌ وظیفه‌ و رسالتی‌ ویژه‌ در زندگی‌ است‌ که‌ تنها خود او می‌تواند آن‌ را تحقق‌ بخشد. بدون‌ تصور هرگونه‌ جانشینی‌ برای‌ وی‌ زیرا زندگی‌ قابل‌ برگشت‌ نیست».()بدین‌ ترتیب‌ «هر موقعیت‌ از زندگی‌ فرصتی‌ طلایی‌ است‌ که‌ گره‌ای‌ به‌ دست‌ انسان‌ می‌دهد تا شانس‌ گشودن‌ آن‌ را داشته‌ باشد».()
«براین‌ اساس، انسان‌ آن‌ کس‌ نیست‌ که‌ می‌پرسد «معنای‌ زندگی» چیست، بلکه‌ کسی‌ است‌ که‌ این‌ پرسش‌ از او می‌شود. زیرا این‌ خود زندگی‌ است‌ که‌ این‌ سؤ‌ال‌ را به‌ آدمی‌ عرضه‌ می‌کند و انسان‌ می‌باید با پاسخ‌ دادن‌ به‌ زندگی‌ جوابی‌ برای‌ «چرا»یی‌ زندگی‌ بیابد».()نکتة‌ درخور توجه‌ آن‌ که‌ حتی‌ «ناامیدی‌ به‌ خاطر تهی‌ و خالی‌ از معنا بودن‌ ظاهری‌ زندگی‌ یک‌ دستاورد بزرگ‌ انسانی‌ است‌ نه‌ یک‌ روان‌ رنجوریِ‌ روان‌زادی‌ و «قدرت‌ جویی» (مهمترین‌ اصل‌ در روان‌شناسی‌ آدلر) و آنچه‌ ممکن‌ است‌ «لذت‌ جویی» (مهمترین‌ اصل‌ در روان‌شناسی‌ فروید) خوانده‌ شود، هر دو جایگزینی‌ برای‌ یک‌ معنا جویی‌ ناکام‌ مانده‌ می‌باشند».() گرچه‌ اینکه‌ شرایط‌ چه‌ تأثیری‌ بر معنی‌جویی‌ در زندگی‌ دارند، نسبت‌ بین‌ ارزشها و معانی‌ چگونه‌ است‌ و خلأ‌وجودی‌ و ناکامی‌ وجودی‌ در معنی‌ جویی‌ چیستند، مطالبی‌ است‌ که‌ از حوصلة‌ این‌ مقال‌ خارج‌ بوده‌ و طالبان‌ را به‌ گفتار مبسوط‌ فرانکل‌ در این‌ زمینه‌ ارجاع‌ می‌دهیم.()
تحقق‌ معنای‌ زندگی‌ از سه‌ راه‌ ممکن‌ است:
- انجام‌ کاری‌ ارزشمند
- کسب‌ تجربه‌های‌ والایی‌ چون‌ برخورد با شگفتیهای‌ طبیعت‌ و فرهنگ‌ و... و یا درک‌ فردی‌ دیگر، یعنی‌ عشق‌ ورزیدن‌ به‌ او.
- تحمل‌ درد و رنج‌
می‌دانیم‌ که‌ بر مبنای‌ اندیشة‌ اگزیستانسیالیستی، پدیدة‌ عشق‌ (Love) و پدیده‌ رنج‌(Suffering) هر دو پدیده‌هایی‌ خاص‌ انسان‌ هستند و ترجمه‌ امری‌ چون‌ «عشق» به‌ «سائقه‌ یا غریزه‌ جنسی‌ که‌ مشترک‌ انسان‌ و حیوان‌ است‌ فقط‌ می‌تواند راه‌ را بر درک‌ صحیح‌ آن‌ ببندد».() عشق‌ امری‌ شهودی‌ است‌ و همواره‌ باکسی‌ یا چیزی‌ بی‌ همتا و ویژه‌ سروکار دارد. از اعماق‌ ناهشار روحانی‌ ریشه‌ می‌گیرد و تنها راهی‌ است‌ که‌ از طریق‌ آن‌ می‌توان‌ به‌ اعماق‌ وجود انسانی‌ دیگر دست‌ یافت.
رنج‌ نیز گرچه‌ گریزناپذیر است‌ و «از سر جبر به‌ سراغ‌ انسان‌ می‌آید»؛() درمان‌ ناپذیر است‌ و در زندگی‌ بشر قابل‌ ریشه‌ کن‌ شدن‌ نیست‌ ولی‌ از مهمترین‌ مسائل‌ و دغدغه‌های‌ آدمی‌ است. در واقع‌ رنج‌ از پایان‌ علم، آغاز می‌شود. زیرا یا علی‌الاصول‌ علم‌ را توانایی‌ حل‌ آن‌ نیست‌ (مثل‌ مرگ) و یا امکانات‌ فعلی‌ فن‌آوری‌ قدرت‌ چاره‌ اندیشی‌ ندارد. (مثل‌ برخی‌ بیماریها از قبیل‌ سرطان). این‌ سخن‌ بدان‌ معنا است‌ که‌ رنج‌ سرنوشت‌ آدمی‌ و همزاد و همراه‌ اوست‌ که‌ گریز و گزیری‌ از آن‌ نیست. خداوند متعال‌ در قرآن‌ کریم‌ تصریح‌ دارد «لَقَد‌ خَلَقنا الاًنسانَ‌ فی‌ کَبَدٍ»()(همانا نوع‌ انسان‌ را در رنج‌ و مشقت‌ آفریدیم). همچنین‌ آدمی‌ در رنج‌ بردن‌ غریب‌ است‌ و «باید این‌ حقیقت‌ را بپذیرد که‌ در رنج‌ بردن‌ تک‌ و تنهاست».()خود این‌ غربت‌ نیز یکی‌ از رنجهای‌ انسان‌ است، اینکه «هیچ‌ کس‌ نمی‌تواند او را از رنجهایش‌ برهاند و یا به‌ جای‌ او رنج‌ ببرد»() [ چرا که‌ رنج‌ بردن‌ هم‌ امری‌ شخصی‌privet) ) است‌ ]. بین‌ دو فرد مرزی‌ وجود دارد که‌ افراد را در جنبه‌های‌ خاصی، منحصر به‌ فرد (و تنها) می‌نماید و بنابراین‌ «همیشه‌ فاصله‌ای‌ هست».()«تنها فرصت‌ موجود در نحوة‌ مواجهه‌ با مشکلات‌ است.»()برخی‌ در برخورد با مشقتها با خوش‌بینی‌ ساختگی‌ (مثل‌ پناه‌ بردن‌ به‌ مواد مخدر یا فرو رفتن‌ در گذشته‌ و نادیده‌ انگاشتن‌ وضعیت‌ زمان‌ حال) خود را به‌ غفلت‌ می‌زنند و در واقع‌ هرگز زمان‌ «حال» را درک‌ نمی‌کنند و عده‌ای‌ خود را می‌بازند و تسلیم‌ محض‌ حوادث‌ می‌شوند بی‌ آنکه‌ تلاشی‌ برای‌ کاهش‌ سختیها از طریق‌ درمان‌ و یا تسکین‌ آن‌ بکنند. هر دو قشر گرفتار اشتباه‌ شده‌اند و آن‌ حذف‌ مسئله‌ به‌ جای‌ حل‌ آن‌ است. در حالی‌ که‌ اگر آدمی‌ بداند چرا و برای‌ چه رنج‌ می‌کشد و پاسخی‌ واقعی‌ به‌ شرایط‌ موجود بدهد به‌ سمت‌ «عمیق‌ترین‌ و ژرفترین‌ معنای‌ زندگی‌ و برترین‌ ارزشها رهنمون‌ می‌شود.»()در این‌ حالت‌ نه‌ تنها رنج‌ آزار دهنده‌ نیست‌ بلکه‌ وسیله‌ای‌ است‌ برای‌ هدایت‌ به‌ سمت‌ کمال‌ معنوی‌ و در واقع‌ همین‌ لحظات‌ سخت‌ است‌ که‌ ارزش‌ درونی‌ هر فرد را محک‌ می‌زند. و وقتی‌ «رنج‌ بردن‌ فرصتهای‌ پنهانی‌ و نادر برای‌ دستیابی‌ به‌ کمال‌ دارد» یعنی‌ نه‌ تنها مذموم‌ نیست‌ بلکه‌ آثار مثبت‌ بسیاری‌ نیز دارد. به‌ دیگر سخن‌ می‌توان‌ گفت‌ بر مبنای‌ نظر فرانکل‌ هر شری‌ در نظام کل‌ عالم، خیری‌ در خود نهفته‌ دارد ( و این‌ یکی‌ از روشهای‌ توجیه‌ شرور در عالم‌ است) پس‌ سخن‌ او توصیفی‌(descreption) از واقعیتی‌ است‌ که‌ او آن‌ را توصیه‌(Normation) می‌کند.
در حقیقت‌ دو گونه‌ پاسخی‌ که‌ به‌ رنج‌ داده‌ می‌شود، بستگی‌ به‌ تلقی‌ فرد از زندگی‌ و محیط‌ پیرامون‌ او دارد. این‌ دو «همبستة» یکدیگرند یعنی‌ چگونگی‌ برخورد آدمی‌ هنگام‌ رنج‌ بردن‌ هم‌ به‌ آن‌ معنا می‌دهد و هم‌ این‌ معنای‌ رنج، معنای‌ زندگی‌ وی‌ را عوض‌ می‌کند. اگر آدمی‌ خود را در زندگی‌ هدفمند ببیند، صاحب‌ کرامت‌ و حرمت‌ در زندگی‌ می‌گردد و لذا در رویارویی‌ با تأثیرات‌ محیط‌ همواره‌ آزادی‌ معنوی‌ خود را حفظ‌ می‌کند و حق‌ گزینش‌ عمل‌ را از دست‌ نمی‌دهد، بنابراین‌ موضعش‌ در برابر آنچه‌ از جانب‌ خداوند می‌رسد نعمت‌ دانستن‌ آن‌ است‌ (ولو اینکه‌ این‌ نعمت‌ در قالب‌ رنج‌ و تعب‌ باشد) و از این‌ روست‌ که‌ امام‌ حسین‌ «ع» در واپسین‌ لحظات‌ زندگی‌ مبارکش‌ فرمود: «اًلهی‌ رِضاً‌ بِرِضائِکَ، صابِراً‌ عَلی‌ بَ‌لائِکَ...». اما شخصی‌ که‌ خود را اسیر عوامل‌ و شرایط‌ محیطی‌ - اعم‌ از زیستی، روان‌شناسی‌ یا جامعه‌شناسی‌ - آنهم‌ به‌ نحو تصادفی‌ می‌انگارد قهراً‌ از آزادی‌ خود بر گزینشِ‌ شیوة‌ مواجهه‌ با رنج‌ چشم‌ پوشیده‌ و همواره‌ خود را در تنگنا و فشار می‌بیند و هر امری‌ برای‌ او آزار دهنده‌ تلقی‌ می‌شود. نه‌ در شادیها و خوشیها حفظ‌ تعادل‌ می‌کند و نه‌ در سختیها تاب‌ مقاومت‌ دارد. در شادمانیها غرق‌ در خرسندی‌ گشته، به‌ زمین‌ و زمان‌ مباهات‌ و فخر می‌فروشد، در رنجها و ناکامیها از جهان‌ و جهانیان‌ قطع‌ امید کرده‌ به‌ یأس‌ و نا امیدی‌ می‌گراید. حال‌ آنکه‌ این‌ فراز و نشیب، این‌ بالا و پایین‌ شدن‌ و یُسر و عُسر همه‌ برای‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ هیچ‌ کدام‌ دل‌ نبازی‌ که‌ هر دو گذرایند: «لِکَی‌لا‌ تأسَو‌ا عَلی‌ ما فاتَکُم‌ ولاتَفرَحوا بِما آتاکُمُ»()(تا هرگز بر آنچه‌ از دست‌ شما رود دلتنگ‌ نشوید و به‌ آنچه‌ به‌ شما رسد دلشاد (مغرور) نگردید).

ج - ‌‌میرایی‌ و جاودانگی
از اساسیترین‌ رنجهای‌ آدمی، مرگ‌ است‌ زیرا در جریان‌ زندگی‌ همواره‌ خود را در حال‌ گذر میان‌ دو عدم‌ - گذشته‌ای‌ که‌ از دست‌ رفته‌ و آینده‌ای‌ که‌ هنوز نیامده‌ است‌ - حس‌ می‌کند «و تنها چیزی‌ که‌ برایش‌ وجود دارد «لحظة» زمان‌ «حال» است»()و از سوی‌ دیگر رنج و میرندگی‌ و پریشانی، زندگی‌ را دچار تنش‌ و اضطراب‌ می‌کند و آرامش‌ را از انسان‌ می‌گیرد، پس‌ چگونه‌ می‌توان‌ معنایی‌ برای‌ زندگی‌ چیست؟ آیا می‌توان‌ علی‌ رغم‌ این‌ گذرایی‌ و این‌ سختیها به‌ زندگی‌ معنایی‌ واقعی‌ بخشید؟ و برای‌ مرگ‌ و رنجهای‌ اساسی‌ که‌ بشر با آنها دست‌ به‌ گریبان‌ است‌ توجیهی‌ یافت؟
پاسخ‌ هستی‌گرایی‌ «تکیه‌ بر زمان‌ حال‌ است‌ هر چند گذرا باشد. زیرا آنچه‌ در زندگی‌ واقعاً‌ از کف‌ می‌رود امکانات‌ و توانائیهاست. معنی‌ درمانی، با عطف‌ توجه‌ به‌ گذرایی‌ هستی‌ و وجود انسانی، به‌ جای‌ بدبینی‌ و انزوا، انسان‌ را به‌ تلاش‌ و فعالیت‌ فرا می‌خواند. بدبین‌ کسی‌ است‌ که‌ هر روز با ترس‌ و اندوه‌ به‌ تقویم‌ خود چشم‌ دوخته، برگی‌ از آن‌ را جدا می‌کند و با جدا کردن‌ هر برگ، به‌ پایان‌ رسیدن‌ تدریجی‌ تقویم‌ را انتظار می‌کشد. اما فردی‌ که‌ به‌ زندگی‌ از دیدگاهی‌ فعالانه‌ می‌نگرد، نه‌ تنها برگهای‌ کنده‌ شدة‌ تقویم‌ زندگی‌ را دور نمی‌ریزد بلکه‌ بر پشت‌ هریک‌ از آنها یادداشت‌ مهمی‌ نیز می‌نگارد تا به‌ تدریج‌ تقویم‌ زندگیش‌ از «ناشده‌ها» و «ناکرده‌ها» به‌ «شده‌ها» و «کرده‌ها» تبدیل‌ شود. پس‌ او نقش‌ خود را در زندگی‌ فعالانه‌ ایفا کرده‌ و از عمر پشت‌ سرگذاشته‌ خود شادمان‌ است. بنابراین‌ چنین‌ گذشته‌ای‌ نمی‌تواند موجب‌ غبطه‌ها و رشکها باشد. چرا که‌ گرچه‌ همه‌ چیز و همه‌ کس‌ گذرا است‌ اما جاودانه‌ نیز هست.»()به‌ تعبیر دیگر هر فعلی‌ به‌ محض‌ وقوع‌ ابدی‌ می‌گردد و ما مجبور نیستیم‌ کاری‌ برای‌ ابدی‌ شدن‌ انجام‌ دهیم. همین‌ که‌ کاری‌ انجام‌ شد و حادثه‌ای‌ رخ‌ داد، ابدیت‌ کار خود را انجام‌ می‌دهد ولی‌ مسئولیت‌ ما در این‌ است‌ که‌ توجه‌ کنیم‌ چه‌ کاری‌ را برای‌ انجام‌ دادن‌ انتخاب‌ کرده‌ایم، چه‌ چیزی‌ را برای‌ اینکه‌ بخشی‌ از گذشته‌ شود و به‌ مرز ابدیت‌ وارد شود برگزیده‌ایم. «جهان‌ دفتری‌ است‌ که‌ ما آن‌ را دیکته‌ می‌کنیم‌ و همه‌ چیز در این‌ دفتر ابدی‌ ثبت‌ خواهد شد. دفتری‌ که‌ طبیعتی‌ هیجان‌انگیز دارد، چون‌ زندگی‌ هر روز از ما سؤ‌ال‌ می‌کند و ما باید پاسخگو باشیم. یعنی‌ زندگی‌ یک‌ دورة‌ طولانی‌ سؤ‌ال‌ و جواب‌ است‌ و تنها هنگامی‌ می‌توان‌ پاسخ‌ مناسب‌ داد که‌ پاسخها برای‌ زندگی‌ باشد یعنی‌ مسئولانه‌ باشد.
اگر چه‌ دفتر ابدیت‌ هرگز گم‌ نمی‌شود ولی‌ این‌ دفتر را هیچ‌گاه‌ تصحیح‌ نیز نمی‌توان‌ کرد.()از آنجا که‌ همه‌ چیز برای‌ همیشه‌ در گذشته‌ انباشته‌ می‌شود، حساسیت‌ و ظرافت‌ مطلب‌ در آن‌ است‌ که‌ آنچه‌ می‌خواهیم‌ با بخشی‌ از گذشته‌ کردن‌ به‌ آن‌ رنگ‌ ابدیت‌ بزنیم، درست‌ و از سر مسئولیت‌پذیری‌ انتخاب‌ کنیم. سر گذرا بودن‌ زندگی‌ هم‌ همین‌ است: همه‌ چیز به‌ سرعت‌ در گذراست‌ تا از نیستی‌ آینده‌ به‌ ایمنی‌ گذشته‌ پناه‌ برد و به‌ این‌ جهت‌ در گذرگاه‌ و روزنة‌ تنگ‌ «حال» تراکم‌ وجود دارد. زمان‌ حال‌ مرز بین‌ آیندة‌ غیر واقعی‌ و واقعیت‌ ابدی‌ گذشته‌ است. به‌ تعبیری‌ «زمان‌ حال‌ مرز «ابدیت» است‌ و گستردة‌ ابدیت‌ تنها تا زمان‌ حال‌ و تا لحظه‌ای‌ است‌ که‌ ما به‌ چیزی‌ اجازه‌ ورود به‌ آن‌ را می‌دهیم.»() این‌ عبور از زمان‌ حال‌ را به‌ خوبی‌ می‌توان‌ به‌ ساعتهای‌ شنی‌ قدیم‌ تشبیه‌ کرد. همه‌ شنهای‌ بخش‌ بالائی‌ با فشار به‌ دهانة‌ تنگ‌ میانی‌ هجوم‌ می‌آورند تا از آن‌ ناامنی‌ بخش‌ بالا به‌ ایمنی‌ قسمت‌ پائینی‌ برسند و آرامش‌ یابند و لذا در مرز عبور (بخش‌ میانی) همواره‌ تراکم‌ شدید است.
آخرین‌ فرایند در جریان‌ حیات، مرگ‌ است. در مرگ‌ که‌ دربرگیرندة‌ همة‌ حوادث‌ و جریانات‌ گذشتة‌ فرد است‌ جسم‌ و فکر [ روح‌ ] از دسترس‌ فرد بیرون‌ رفته‌ و تغییر ناپذیر می‌گردد. آدمی‌ انعکاس‌ روانی‌ بدنی‌ خویش‌ را از دست‌ می‌دهد و تنها خویشتن‌ روحانی‌اش‌ باقی‌ می‌ماند. به‌ دیگر سخن‌ همان‌گونه‌ که‌ انسان‌ با نهادن‌ خیری‌ در گذشته‌ آن‌ را واقعیت‌ بخشیده‌ از خطر گذرا بودن‌ می‌رهاند، همان‌طور هم‌ در لحظة‌ مرگ‌ خود را به‌ واقعیت‌ مبدل‌ می‌کند و به‌ ابدیت‌ می‌پیوندد. پس‌ تولد و آغاز حیات‌ به‌ معنای‌ واقعیت‌ یافتن‌ نیست‌ بلکه‌ مرگ‌ چنین‌ امری‌ را تحقق‌ می‌بخشد. چه‌ «خویشتن‌ انسان‌ یک‌ «بودن» نیست، یک‌ «شدن» است»()و این‌ «شدن» هنگامی‌ کامل‌ می‌شود که‌ زندگی‌ به‌ کمال‌ «مرگ» آراسته‌ گردد. گویی‌ که‌ مرگ‌ آخرین‌ مرز «حال» برای‌ پیوستن‌ به‌ ابدیت‌ است. زیرا گرچه‌ مُهرپایانی است‌ بر همة‌ استعدادها و توانائیها، در عین‌ حال‌ سند معتبری‌ است‌ برای‌ جاودانه‌ شدن‌ آدمی‌ و در واقع‌ «در لحظه‌ مرگ‌ است‌ که‌ آدمی‌ «خویشتن» خود را خلق‌ می‌کند»() و با پیوستن‌ به‌ ابدیت‌ باقی‌ می‌شود.
«و نترسیم‌ از مرگ‌
مرگ‌ پایان‌ کبوتر نیست‌
مرگ‌ وارونة‌ یک‌ زنجر نیست‌
مرگ‌ در ذهن‌ اقاقی‌ جاری‌ است‌
مرگ‌ در آب‌ وهوای‌ خوش‌ اندیشه‌ نشیمن‌ دارد
و همه‌ می‌دانیم‌
ریه‌های‌ لذت، پر اکسیژن‌ مرگ‌ است»()

د - آزادی
آزادی‌ یکی‌ از اساسیترین‌ پدیدارهای‌ اختصاصی‌ انسان‌ است‌ که‌ نشانگر «توانائیهای‌ آدمی‌ برای‌ جدا کردن‌ خویشتن‌ او از خود است».()یعنی‌ آدمی‌ می‌تواند فارغ‌ از قید و بند شرایط‌ در برابر مسائل‌ و موانعی‌ که‌ با آنها مواجه‌ می‌شود، اتخاذ موضع‌ کند و در واقع‌ تصمیم‌ بگیرد که‌ تسلیم‌ شود تا شرایط‌ سر نوشتش‌ را تعیین‌ کنند یا ایستادگی‌ نماید و بر آنها غلبه‌ یابد تا پا به‌ بعد انسانی‌ بگذارد. همة‌ کسانی‌ که‌ «با تلقی‌ بشر به‌ عنوان‌ قربانی‌ شرایط‌ می‌خواهند او را از گناهش‌ تبرئه‌ کنند، شرافت‌ انسانی‌ او را نادیده گرفته‌اند».() حال‌ آن‌ که‌ «گناه‌ کردن» و «غلبه‌ بر گناه» از ویژگیهای‌ ممتاز آدمی‌ و حاکی‌ از مسئولیت‌پذیری‌ اوست. به‌ دیگر سخن، آزادی‌ همة‌ کلام‌ و تمام‌ حقیقت‌ نیست‌ بلکه‌ تنها نیمی‌ از کل‌ و جنبة‌ منفی‌ آن‌ است، نیمة‌ دیگر و بُعد مثبت‌ این‌ پیکره‌ مسئولیت‌پذیری‌ است. چه، آزادی‌ افسار گسیخته‌ و مهار نشده‌ صرفاً‌ به‌ خودکامگی‌ و استبداد محض‌ می‌انجامد و آنچه‌ بایستی‌ این‌ رهاشدگی‌ را کنترل‌ نماید پذیرفتن‌ مسئولیت‌ از جانب‌ فرد طالب‌ آزادی‌ است. و این‌ یعنی‌ توجه‌ داشتن‌ به‌ هر دو عنصر آزادی: «آزادی‌ از چه؟» و «به‌ چه؟». «عنصر «از چه» عبارت‌ است‌ از آزادی‌ از وادار شده‌ به‌ حرکت‌ - و «به‌ چه» عبارتست‌ از مسئول‌ بودن‌ آدمی‌ و وجدان‌ داشتن‌ او».()

ه - ناهشیار روحانی‌(Spiritual unconscious)
«تحلیل‌ وجودی‌ با کشف‌ ناهشیار روحانی‌ از ورطه‌ای‌ که‌ روانکاوی‌ در آن‌ در غلتیده‌ بود، یعنی‌ تحویل‌ ناهشیار به‌ نهاد Id))، دوری‌ گزید. فروید تنها ناهشیار غریزی‌ (Instinctual Unconscious) را دید و با نادیده‌ گرفتن‌ بُعد روحانی‌ ناهشیار، آن‌ را بدجلوه‌ داد، در حالی‌ که‌ بعد روحانی‌ وجود نیز ناهشیار است. علاوه‌ براین، وجود یا بودن‌ اساساً‌ ناهشیار است‌ زیرا بنیان‌ وجود هرگز نمی‌تواند به‌ طور کامل‌ منعکس‌ گردد و لذا نمی‌تواند به‌ طور کامل‌ آگاه‌ از خود گردد. به‌ این‌ ترتیب‌ این‌ واقعیت‌ که‌ نمی‌توان‌ انسان‌ را موجودی‌ کاملاً‌ خردگرا به‌ حساب‌ آورد در معنا درمانی‌ پذیرفته‌ شده‌ است‌ بدون‌ آن‌ که‌ به‌ سوی‌ دیگر طیف‌ که‌ بت‌سازی‌ غیر عقلانی‌ غریزه‌ است‌ در افتد که‌ روانکاوی‌ افتاده‌ است».()

2. دین‌ و دینداری‌
دین‌ از پدیده‌های‌ پیچیده‌ای‌ است‌ که‌ با تکیه‌ صرف‌ بر بخش‌ «هشیار» روان‌ قابل‌ توجیه‌ و تبیین‌ نبوده‌ و نیست. از این‌ رو، تا قبل‌ از کشف‌ ناهشیار، روان‌شناسان‌ در توضیح‌ این‌ پدیدة‌ انسانی‌ ناکام‌ بودند. فروید با کشف‌ ناهشیار، فراخترین‌ ساحت‌ وجودی‌ آدمی‌ را که‌ گرچه‌ ناشناخته‌ بود ولی‌ مبنای‌ شکل‌گیری‌ همة‌ رفتارها و عملکردهای‌ او بود بر ملا کرد و به‌ خوبی‌ نشان‌ داد که‌ منشأ افعال‌ آدمی‌ برخاسته‌ از بُعد ناهشیار است. هرچند چنان‌ مفتون‌ این‌ کشف‌ بزرگ‌ شد که‌ دو مشکل‌ اساسی‌ را نادیده‌ گرفت. نخست‌ آنکه‌ با غریزی‌ کردن‌ ناهشیار، دامنة‌ آن‌ را بسیار تنگ‌ و محدود کرد و سپس‌ با رنگ‌ زدن‌ به‌ عقدة‌ ادیپ‌ و مسائل‌ جنسی‌ به‌ کلی‌ آن‌ را نا کارآمد ساخت‌ و لذا هیچ‌گاه‌ نتوانست‌ در تحلیل‌ نقش‌ این‌ بیکرانة‌ وجود آدمی‌ در دین‌ موفقیتی‌ کسب‌ کند. تحلیل‌ او از دین‌ تحریفی‌ از دین‌ بود که‌ در نهایت‌ مقبول‌ جامعة‌ علمی‌ و خصوصاً‌ روان‌شناسان‌ نیفتاد و دیگران‌ را بر آن‌ داشت‌ تا ایرادات‌ وی‌ را با حفظ‌ اصل‌ وجود «ناهشیار» برطرف‌ نمایند.
از جملة‌ این‌ روان‌شناسان‌ یونگ‌ است‌ که‌ دو تلاش‌ عمده‌ و مهم‌ انجام‌ داد: اول‌ آنکه‌ ناهشیار را از حالت‌ شخصی‌ - غریزی‌ - بیرون‌ برد و به‌ آن‌ جنبة‌ «نوعی» بخشید تا آن‌ را گسترده‌تر سازد. دوم‌ آنکه‌ عقدة‌ ادیپ‌ را از سر راه‌ برداشت‌ و به‌ ناهشیار هرگز جنبه‌ جنسی‌ نداد. این‌ تلاشها گرچه‌ این‌ ساحت‌ وجودی‌ را گسترش‌ بخشید ولی‌ یک‌ اشکال‌ همچنان‌ باقی‌ ماند. اینکه‌ در پس‌ ناهشیار جمعی‌ نیز - همچون‌ ناهشیار شخصی‌ و غریزی‌ - جبری‌ نهفته‌ است‌ که‌ سرنوشت‌ آدمی‌ را پیش‌ از تولد به‌ دست‌ می‌گیرد و آینده‌ را بر مبنای‌ گذشته‌ رقم‌ می‌زند. لذا «ناهشیار جمعی» که‌ از این‌ حیث‌ فرویدی‌ است‌ مانند آن‌ از تبیین‌ بخش‌ عظیمی‌ از ساحتهای‌ وجودی‌ آدمی‌ ناتوان‌ گشت.
اگر ناهشیار فرویدی‌ دایره‌ای‌ باشد، ناهشیار یونگی‌ دایره‌ای‌ با شعاع‌ بزرگتر است‌ که‌ همچنان‌ فقط‌ بخش‌ اندکی‌ از وسعت‌ بیکرانة‌ ناهشیار آدمی‌ را شامل‌ می‌شود. زیرا به‌ هر حال‌ به‌ تجربة‌ اجداد ما محدود می‌گردد و آن‌ گشادگی‌ واقعی‌ روان‌ آدمی‌ را نمایان‌ نمی‌سازد.
کوشش‌ فرانکل‌ بر آن‌ است‌ که‌ ضمن‌ نادیده‌ نگرفتن‌ این‌ کشف‌ بزرگ‌ از آن‌ اشکالها و تنگ‌ نظریها هم‌ رهایی‌ یابد و به‌ این‌ سبب‌ ناهشیار روحانی‌(Spiritual unconscious) را طرح‌ می‌کند. ناهشیار جنسی‌ فروید و ناهشیار جمعی‌ یونگ‌ صرفاً‌ تحلیل‌ تجربه‌های‌ این‌ سویی‌ آدمی‌ است‌ ولی‌ او به‌ افق‌ دیگری‌ از ساحت‌ وجودی‌ آدمی‌ چشم‌ می‌دوزد که‌ معنوی‌ - روحانی‌ است‌ و امور والا و متعالی‌ چون‌ معنی‌ جویی، عشق، آزادی، اختیار، مسئولیت‌پذیری، وجدان، ابدیت‌ طلبی‌ و... را برخاسته‌ از این‌ ساحت‌ والای‌ وجودی‌ بر می‌شمارد که‌ ریشه‌ در اعماق‌ ناهشیار دارد. بدین‌ ترتیب‌ آدمی‌ نه‌ محکوم‌ عوامل‌ جبری‌ گذشته‌ است‌ و نه‌ حتی‌ اسیر وراثت‌ و دوران‌ کودکی‌ و «وراثت‌ را ارزشی‌ بیشتر از سنگهایی‌ که‌ از جانب‌ سازنده‌ رد یا پذیرفته‌ می‌شوند، نیست‌ و صد البته‌ که‌ خود سازنده‌ از سنگ‌ درست‌ نشده‌ است. به‌ همین‌ ترتیب‌ نقش‌ دوران‌ کودکی‌ از وراثت‌ هم‌ کمتر است»() (بر خلاف‌ رأی‌ فروید).
در مواجهه‌ با دین‌ و دینداری‌ نیز همین‌ نظر را دارد و از آنجا که‌ همچون‌ سایر روان‌شناسان‌ نمی‌تواند به‌ همه‌ وجوه‌ و جنبه‌های‌ دین‌ توجه‌ کند (چون‌ اساساً‌ روان‌شناسی‌ چنین‌ شأنی‌ ندارد)، تنها به‌ جنبه‌های‌ رفتاری‌ آن‌ می‌پردازد و لذا در زمینة‌ منشأ و خاستگاه‌ دین، تعریف‌ دین، تحول‌ دینی، آثار دین‌ و تعارض‌ علم‌ و دین‌ به‌ بحث‌ و بررسی‌ پرداخته‌ است. اما اگر کسی‌ گمان‌ برد همة‌ دین‌ یعنی‌ همین‌ تجربه‌های‌ دینی، نگاهی‌ تحویل‌ گرایانه‌(Reduction) به‌ دین‌ کرده‌ و دین‌ را به‌ چیزی‌ کمتر از آن‌ ارجاع‌ داده‌ است‌ که‌ مراد خود روان‌شناس‌ هم‌ نبوده‌ و این‌ در واقع‌ مغالطة‌ کنه‌ و وجه‌ است.

2-1- تعریف‌ دین‌
از آنجا که‌ فرانکل‌ در روان‌ درمانی‌ خود همواره‌ بر «معنی‌ جویی» تأکید دارد، دین‌ را نیز در همین‌ راستا تعریف‌ می‌کند: «دین‌ تکاپوی‌ بشر برای‌ یافتن‌ معنایی‌ غایی‌ یا نهایی‌ در زندگی‌ است».()یعنی‌ رفتن‌ به‌ سمت‌ دین‌ برخاسته‌ از درون‌ فرد است‌ و او به‌ سوی انتخاب‌ دین‌ حرکت‌ می‌کند نه‌ اینکه‌ چیزی‌ او را به‌ این‌ امر واداشته‌ باشد. به‌ بیان‌ دیگر دین‌ باوری‌ نه‌ تنها از سر جبر نیست‌ که‌ در این‌ صورت‌ «دین‌ پنداری‌ واهی‌ می‌گردد»()بلکه‌ در نهایت‌ آزادی‌ و از سر مسئولیت‌پذیری‌ است‌ و این‌ در مورد همة‌ انسانها صادق‌ است‌ زیرا «یک‌ احساس‌ مذهبی‌ عمیق‌ و ریشه‌دار در اعماق‌ ضمیر ناهشیار (یا شعور باطن) همة‌ انسانها وجود دارد»()بنابراین‌ احساسات‌ دینی‌ اموری‌ عارضی‌ و تحمیل‌ شده‌ از بیرون‌ نیست‌ بلکه‌ ریشه‌ در ناهشیار روحانی‌ ما دارد و این‌ بدان‌ معنی‌ است‌ که‌ بر اساس‌ برداشت‌ خاصی‌ از نظریة‌ فطرت‌ می‌توان‌ گفت‌ احساسات‌ دینی‌ از نظرگاه‌ فرانکل، فطریند. یعنی‌ دینداری‌ امری‌ ثانوی‌ نیست‌ که‌ طی‌ فرایند خاصی‌ حاصل‌ شده‌ باشد بلکه‌ نهاد آن‌ در درون‌ آدمی‌ ریشه‌ دارد. پس‌ دینداری‌ همزاد و همراه‌ آدمی‌ است‌ البته‌ نه‌ به‌ معنای‌ مورد نظر یونگ‌ - که‌ ریشه‌ در ناهشیار جمعی‌ داشته‌ باشد - بلکه‌ به‌ معنای‌ فطری‌ بودنش. همین‌طور می‌توان‌ گفت‌ دینداری‌ «همبستة» آدمی‌ است. همواره‌ بین‌ انسان‌ و دین‌ نسبت‌ خاصی‌ وجود دارد که‌ اگر فرد مجال‌ بروز به‌ آن‌ بدهد، قطعاً‌ به‌ نحوی‌ مطلوب‌ ظاهر می‌گردد و اگر این‌ فرصت‌ را از بین‌ ببرد و این‌ امر درونی‌ را سرکوب‌ نماید، این‌ میل‌ در اشکال‌ انحرافی‌ - از قبیل‌ خرافات‌ - ظهور خواهد کرد و در هر حال‌ خود را به‌ منصة‌ بروز و ظهور می‌کشاند.

2-2- زمینه‌های‌ بروز دینداری‌
از آنجا که‌ هر امر فطری‌ و درونی‌ برای‌ فعلیت‌ یافتن‌ و به‌ عرصة‌ حضور آمدن‌ نیازمند زمینه‌ و بستر مناسبی‌ است، دینداری‌ نیز شرایطی‌ را می‌طلبد تا بتواند خود را نشان‌ دهد. بدیهی‌ است‌ که‌ این‌ شرایط‌ برای‌ افراد مختلف، متفاوت‌ خواهد بود: گاهی‌ کسی‌ که‌ در کشتی‌ با آسودگی‌ خیال‌ و به‌ آرامی‌ نشسته‌ است‌ و ناگهان‌ میان‌ امواج‌ سهمگین‌ دریا اسیر طوفان‌ می‌گردد؛ در آن‌ لحظات‌ سخت‌ که‌ راه‌ به‌ جایی‌ نمی‌برد و امیدی‌ به‌ هیچکس‌ و هیچ‌ چیز نمی‌تواند داشته‌ باشد؛ این‌ فروغ‌ امید در دلش‌ به‌ خوبی‌ روشن‌ می‌شود و او به‌ یاد می‌آورد خدایی‌ دارد که‌ تنها از او می‌تواند طلب‌ کمک‌ نماید. به‌ تعبیر کلی، سختیها و شداید یکی‌ از بهترین‌ و مناسبترین‌ بسترهای‌ ظهور خداباوریند. عین‌ همین‌ مثال‌ را خداوند در قرآن‌ کریم‌ ذکر می‌فرماید: «واًذ‌امَسَّکُمُ‌ الضُّرُّ‌ فی‌ البَحرِ‌ ضَلَّ‌ ما تَد‌عُونَ‌ اً‌لا‌ اًیاهُ»()()(و چون‌ در دریا به‌ شما خوف‌ و خطری‌ رسد در آن‌ حال‌ به‌ جز خدا همه‌ را فراموش‌ می‌کنید).
گاهی‌ روبه‌ رو شدن‌ با مرگ، به‌ شکلی‌ جدی، چنین‌ زمینه‌ای‌ را مهیا می‌کند. مثل‌ کسی‌ که‌ به‌ بیماری‌ لاعلاجی‌ چون‌ سرطان‌ یا بیماریهایی‌ از این‌ قبیل‌ مبتلا شده‌ است‌ و یقین‌ می‌کند از دست‌ هیچ‌ کسی، هیچ‌ کاری‌ برنمی‌آید و مرگ‌ در یک‌ قدمی‌ است. در این‌ حالت‌ انقطاع‌ نیز - همچون‌ مورد قبلی‌ - میل‌ به‌ خداباوری‌ آشکار می‌شود و فردی‌ که‌ پاسخ‌ مثبت‌ به‌ آن‌ می‌دهد به‌ آرامشی‌ وصف‌ ناشدنی‌ دست‌ می‌یابد که‌ بر مبنای‌ هیچ‌ معیار علمی‌ کنونی‌ قابل‌ توجیه‌ و تفسیر نیست‌ جز اینکه‌ این‌ کشش‌ در درون‌ ناهشیار فرد به‌ طور فطری‌ موجود بوده‌ و اینک‌ مجال‌ بروز یافته‌ است.
عده‌ای‌ با اقبال‌ دنیا و دریافت‌ نعمتهای‌ الهی‌ به‌ او ایمان‌ می‌آورند وبرخی‌ با ادبار دنیا و درافتادن‌ در گرداب‌ مصائب. دسته‌ای‌ هم‌ هستند که‌ نسبت‌ به‌ اقبال‌ و ادبار دنیا بی‌تفاوتند و در هر حالی‌ تنها او را می‌بینند و بس‌ که‌ در بحث‌ از سنخهای‌ دینداری‌ به‌ این‌ دسته‌ بیشتر خواهیم‌ پرداخت.
گفتیم‌ که‌ یکی‌ از بسترهای‌ ظهور دین، بیماری‌ است‌ «حتی‌ در موارد بیماری‌ شدید نظیر روان‌ پریشی».()آنچه‌ در اینجا لازم‌ است‌ بدان‌ توجه‌ شود - چنان‌ که‌ فرانکل‌ نیز تصریح‌ دارد - آن‌ است‌ که‌ بیماری، مثلاً‌ روان‌ پریشی، صرفاً‌ زمینه‌ و بستر بروز است‌ و نباید به‌ اشتباه‌ آن‌ را منشأ صدور دینداری‌ تلقی‌ کرد (چنان‌ که‌ برخی‌ به‌ این‌ خطا لغزیده‌اند). خداوند امانت‌ دینداری‌ را در درون‌ (و به‌ تعبیری‌ در فطرت) همة‌ انسانها به‌ ودیعه‌ گذاشته‌ است‌ و آنها بایستی‌ با ایجاد زمینه‌های‌ مناسب‌ به‌ این‌ ساحت‌ وجودی‌ اجازه‌ خود نمایی‌ و ظهور دهند.
اما این‌ مهم‌ است‌ که‌ چه‌ نوع‌ خداباوری‌ در ناهشیار انسان‌ است؟ آیا دین‌ معینی‌ مراد است‌ و یا نه، دینی‌ عاری‌ از هرگونه‌ تقید و تعینی؟ به‌ دیگر سخن، آیا فرانکل‌ نوعی‌ پلورالیزم‌ گوهرگرایانة‌ دینی‌ را از اعماق‌ ناهشیار سراغ‌ می‌گیرد - مثل‌ یونگ‌ - یا قائل‌ به‌ حصرگرایی‌ است‌ و یا اینکه‌ راه‌ حل‌ سومی‌ پیشنهاد می‌کند؟ پاسخ‌ وی‌ یقیناً‌ منطبق‌ بر نظریة‌ یونگ‌ نخواهد بود. بر مبنای‌ نظر او گرچه‌ «مفهوم‌ دین‌ در معنای‌ وسیع‌ آن‌ - که‌ اینجا بر آن‌ تاکید می‌شود - از حیطة‌ تعاریف‌ محدود از خدا که‌ توسط‌ نمایندگان‌ دینی‌ فرقه‌ها و نهادهای‌ مذهبی‌ ترویج‌ می‌گردد، فراتر می‌رود»() و معنای‌ وسیعی‌ از خداباوری‌ را در برمی‌گیرد که‌ همه‌ فرقه‌ها را شامل‌ می‌شود، ولی‌ این‌ به‌ معنای‌ قبول‌ پلورالیزم‌ دینی‌ نیست‌ زیرا واضح‌ است‌ که‌ «اگر قرار است‌ دین‌ زنده‌ بماند باید کاملاً‌ شخصی‌ بشود».() در واقع‌ او تصور عامی‌ از خدا طرح‌ می‌کند که‌ همه‌ تصورات‌ (فرقه‌ها) قابل‌ ارجاع‌ به‌ آن‌ هستند اما شدیداً‌ با مفهوم‌ سازی‌ متألهان‌ و فیلسوفان، از خدا ستیزه‌ می‌کند و همچون‌ یونگ‌ براین‌ باور است‌ که‌ با مفهوم‌سازی‌ فلسفی‌ و کلامی‌ نمی‌توان‌ تبلیغ‌ خداباوری‌ کرد و این‌ خطایی‌ آشکار است‌ که‌ گمان‌ کنیم‌ خداوند نیازمند رفتارها و اعتقادات‌ ماست‌ و همة‌ کسانی‌ که‌ چنین‌ خدایی‌ را تبلیغ‌ می‌کنند کارشان‌ «ثمره‌ای‌ جز بدنام‌ کردن‌ [ بد معرفی‌ کردن‌ ] خدا ندارد. خدایی‌ که‌ تنها دغدغة‌ خاطرش‌ تعداد معتقدانش‌ باشد (آنهم‌ در راستای‌ این‌ شعار که‌ «صرفاً‌ معتقد بشو، همه‌ چیز رو به‌ راه‌ خواهد بود) قهراً‌ راه‌گشای‌ عمل‌ نخواهد بود و چنین‌ دستوری‌ نه‌ تنها بر اساس‌ تحریف‌ هر مفهوم‌ منطقی‌ از معبود است، بلکه‌ مهمتر اینکه‌ محکوم‌ به‌ شکست‌ است».() از همین‌جا روشن‌ است‌ که‌ فرانکل‌ حصرگرایی‌ را نیز نمی‌پذیرد و براین‌ باور است‌ که‌ «برای‌ خداباوری‌ مردم‌ نمی‌توان‌ آنها را در خط‌ یک‌ کلیسای‌ خاص‌ دعوت‌ کرد»()و نباید چنین‌ تصوری‌ ایجاد کرد که‌ تنها یک‌ فرقه‌ ناجیه‌ است‌ و مصاب‌ و دیگران‌ ضاله‌اند و گمراه. بلکه‌ اصل‌ براین‌ است‌ که‌ در قدم‌ نخست‌ «خدا را به‌ گونه‌ای‌ قابل‌ باور ترسیم‌ نمائیم‌ و خود دعوت‌ کننده‌ نیز با اعتقاد و اعتبار عمل‌ کند»() تا بتواند مؤ‌ثر واقع‌ شود. زیرا «خداباوری‌ و دعوت‌ به‌ خدا از مقوله‌ اعمالی‌ که‌ با صدور فرمان‌ حاصل‌ می‌شوند، نیست. نمی‌توان‌ حکم‌ کرد که‌ «خدا را باور کن»، بلکه‌ از آن‌ دسته‌ رفتارهایی‌ است‌ که‌ نیاز به‌ ایمان، امید، عشق‌ و اراده‌ در خود فرد دارد».()
در حقیقت‌ در یک‌ جمع‌بندی‌ از سخنان‌ وی‌ می‌توان‌ گفت‌ بیشترین‌ تأکید فرانکل‌ بر رابطة‌ فرد با خدا وبرقراری‌ چنین‌ ارتباطی‌ است. مهم‌ آن‌ است‌ که‌ آدمی‌ به‌ این‌ نیاز ناهشیار، آگاهی‌ یابد و به‌ آن‌ پاسخ‌ مثبت‌ دهد تا فروغ‌ دین‌ بر هستی‌ آدمی‌ بتابد و او را به‌ سمت‌ معنای‌ ژرف‌ زندگی‌ سوق‌ دهد و البته‌ برای‌ تداوم‌ این‌ حیات‌ بایستی‌ به‌ آداب‌ و رسوم‌ دینی‌ خاص‌ تمسک‌ جست.

2-3- تعریف‌ خدا
تصویر فرانکل‌ از خدا دقیقاً‌ جیمزی()است: «خداوند شریک‌ صمیمی‌ترین‌ و خودمانی‌ترین‌ گفتگوهای‌ تنهایی‌ ما است. هرگاه‌ که‌ با خودمان‌ در کمال‌ صداقت‌ ونهایت‌ تنهایی‌ سخن‌ می‌گوییم، آن‌ کس‌ که‌ خود را برای‌ او بیان‌ می‌کنیم‌ شاید بتوان‌ خدا نامید».()در این‌ تصویر نیز تأکید فرانکل‌ را بر رابطة‌ فرد با خدا می‌بینیم‌ و نه‌ بیان‌ اوصاف‌ و ویژگیهای‌ خداوند. در واقع‌ او جنبه‌های‌ اعتقادی‌ به‌ خدا را که‌ چگونه‌ تصویری‌ باید از خداوند داشت‌ و آیا اساساً‌ می‌توان‌ تصویری‌ داشت‌ یا نه‌ و... را نمی‌پردازد و تنها به‌ آن‌ بخشی‌ می‌پردازد که‌ در رفتار مؤ‌ثر می‌افتد و از این‌ روست‌ که‌ بیشترین‌ پافشاری‌ را نیز در ارتباط‌ فرد با معبودش‌ دارد. زیرا این‌ رابطه‌ براساس‌ عشق‌ و علاقه‌ و ایمان‌ واراده‌ شکل‌ می‌گیرد، نه‌ از سر جبر یا جدل‌ و منازعه. از همین‌ روی‌ است‌ که‌ خداوند هم‌ «با شخص‌ غیرمذهبی‌ به‌ بحث‌ و جدل‌ نمی‌پردازد چون‌ او خدا را با خود اشتباه‌ گرفته‌ و یا به‌ خطا او را نام‌گذاری‌ کرده‌ است».()در متون‌ دینی‌ ما آمده‌ است‌ این‌ مردم‌ هستند که‌ از سر جهل‌ و نادانی‌ و یا کفر و عناد به‌ جدال‌ با خدا برمی‌خیزند، نه‌ اینکه‌ خداوند سر جدال‌ با آنها داشته‌ باشد: «و مِنَ‌الناسِ‌ مَن‌ یُجادِلُ‌ فی‌اللهِ‌ بِغَیرِ‌ عِلمٍ‌ و لا‌ هُدیً‌ ولا کتابٍ‌ مُنیرٍ()()(برخی‌ از مردم‌ از روی‌ جهل‌ و گمراهی‌ و بی‌ هیچ‌ کتاب‌ و حجت‌ روشن‌ در کار خدا جدل‌ می‌کند). در واقع‌ خود خداوند شیوة‌ دعوت‌ انبیا به‌ حق‌ را «قول‌ نرم‌ و نیکو و کلام‌ حکیمانه‌ و اندرز دهنده» توصیف‌ و توصیه‌ می‌کند و چنین‌ خدایی‌ قطعاً‌ خودش‌ به‌ مجادله‌ و ستیزه‌ بر نخواهد خواست: «أُد‌عُ‌ اًلی‌ سَبیلِ‌ رَبٍّکِ‌ بَالحِکمَةِ‌ وَ‌المَو‌عِظَةِ‌ الحَسَنَةِ‌ و جادِلهُم‌ بِالتی‌ هِیَ‌ أَحسَنُ»()(ای‌ رسول‌ ما) خلق‌ را به‌ حکمت‌ و برهان‌ و موعظه‌ نیکو به‌ راه‌ خدا دعوت‌ کن‌ و با بهترین‌ طریق‌ با اهل‌ جدل‌ مناظره‌ کن).
در واقع‌ باید گفت‌ انسان‌ غیر مذهبی‌ یک‌ گام‌ از هستی‌ عقب‌ مانده‌ است‌ چون‌ او «کیفیت‌ متعالی‌ وجدان‌ را به‌ رسمیت‌ نشناخته‌ و آن‌ را تنها در قالب‌ واقعیت‌ روان‌شناختی‌اش‌ پذیرفته‌ است‌ (حال‌ آن‌ که‌ وجدان‌ نه‌ تنها واقعیتی‌ در قلمرو روان‌شناختی‌ است، بلکه‌ ارجاع‌ به‌ تعالی‌ (و یک‌ نمایانگر تعالی) نیز می‌باشد و تنها وقتی‌ به‌ طور کامل‌ درک‌ می‌شود که‌ این‌ ویژگی‌ ارجاع‌ به‌ متعالی‌ در آن‌ لحاظ‌ شود) بنابراین‌ فرد غیر مذهبی‌ در وجدان‌ خود توقف‌ می‌کند و به‌ طور نارس‌ هم‌ توقف‌ می‌کند. چون‌ وجدان‌ را آن‌ نهایتی‌ که‌ در برابر آن‌ مسئول‌ است‌ می‌پندارد. غافل‌ از آن‌ که‌ وجدان‌ ما قبل‌ آخر است‌ و او در حرکت‌ برای‌ یافتن‌ معنای‌ غایی‌ حیات‌ هنوز به‌ بالاترین‌ نقطه‌ نرسیده‌ است‌ و قله‌ حقیقی‌ از دید او مستور مانده‌ است».()
همچنین‌ اگر خداوند می‌تواند شریک‌ صمیمانه‌ترین‌ گفتگوهای‌ ما شود، پس‌ باید موجودی‌ مشخص‌ و خاص‌ - یک‌ الله‌ - باشد. موجودی‌ که‌ همراه‌ خلوت‌ و تنهایی‌ ماست‌ نمی‌تواند صرفاً‌ مفهومی‌ عام‌ و نامشخص‌ باشد بلکه‌ تشخص‌ او امری‌ قهری‌ و الزامی‌ است، به‌ گونه‌ای‌ که‌ بتوان‌ به‌ او اشاره‌ کرد و گفت‌ «او»، «هو» همان‌ کسی‌ است‌ که‌ من‌ خود را در معرض‌ او قرار داده‌ام‌ و پاسخم‌ می‌دهد وقتی‌ که‌ می‌خوانمش: «یُجابُ‌ اِذ‌ا دَ‌عی».()بنابراین‌ هرگز به‌ پلورالیزم‌ دینی‌ نمی‌رسیم‌ و هرگز نمی‌توان‌ از شریعت‌ و طریقت‌ رهید و به‌ یک‌ حقیقت‌ بسنده‌ کرد. و این‌ نکته‌ای‌ است‌ که‌ فرانکل‌ برآن‌ اصرار دارد و به‌ سختی‌ با قول‌ یونگ‌ که‌ به‌ الهیات‌ جامع‌ ادیان‌ و گوهر مشترک‌ دینی‌ قائل‌ بود، مخالفت‌ می‌ورزد.

2-4- سنخهای‌ دینداری
همان‌طور که‌ افراد در سطح‌ اندیشه‌ یکسان‌ نیستند، در میزان‌ ایمان‌ و دینداری‌ نیز یک‌ سنخ‌ نمی‌باشند. این‌ سخن‌ بدان‌ معنی‌ نیست‌ که‌ به‌ تعداد افراد، دینداری‌ داریم‌ بلکه‌ مراد آن‌ است‌ که‌ تا ندانیم‌ از چه‌ سنخ‌ دینی‌ سخن‌ می‌گوییم، در باب‌ آثار و نتایج‌ آن‌ دینداری‌ نیز نمی‌توانیم‌ رأیی‌ داشته‌ باشیم. به‌ بیان‌ روشنتر از آنجا که‌ برخی‌ دین‌ را امری‌ مرضی‌ شمرده‌اند که‌ گریبان‌ انسان‌ را می‌گیرد و لذا آن‌ را غیر اصیل‌ و ناشی‌ از جبرها و کششهای‌ بیرونی‌ دانسته‌اند، قبل‌ از اینکه‌ بخواهیم‌ درصدد هرگونه‌ پاسخی‌ برآئیم‌ و یا نظر گاه‌ فرانکل‌ را جستجو کنیم‌ باید بدانیم‌ حیطة‌ این‌ سخنان‌ و کسانی‌ که‌ به‌ مقابله‌ با آن‌ برخاسته‌اند کجاست‌ و آیا همة‌ آنها ناظر به‌ یک‌ سنخ‌ از دینداریند یا نه؟ واقع‌ آن‌ است‌ - و همه‌ می‌دانیم‌ - که‌ اساساً‌ دینداری‌ دوگونه‌ است: دینداری‌ درونی‌ و دینداری‌ بیرونی. وقتی‌ که‌ تلقی‌ ما از دین‌ امری‌ است‌ که‌ از درون‌ فرد (نه‌ به‌ معنای‌ مورد نظر فروید و نه‌ به‌ معنای‌ مورد نظر یونگ‌ بلکه‌ به‌ معنای‌ ناشی‌ شدن‌ از ناهشیار روحانی) سرچشمه‌ گرفته‌ و از اعماق‌ ناهشیار تاسطح‌ هشیار آمده‌ است، آنگاه‌ فرد دیندار کسی‌ است‌ که‌ از سر اختیار و گزینش‌ و با آزادی‌ تمام‌ دین‌ را می‌پذیرد و مقید به‌ آداب‌ آن‌ می‌شود و چنین‌ دینداری‌ - بر خلاف‌ دینداری‌ بیرونی‌ - نه‌ تنها مرضی‌ نیست‌ و مخل‌ زندگی‌ آدمی‌ نمی‌باشد بلکه‌ آثار مثبت‌ فراوانی‌ هم‌ بر جای‌ می‌گذارد و گرچه‌ فرانکل‌ به‌ دلیل‌ ماکروتئوریسین‌ بودن‌ نتوانسته‌ آثار و توابع‌ چنین‌ دینداری‌ را به‌ نحو تجربی‌ نشان‌ دهد ولی‌ می‌توان‌ گفت‌ کسانی‌ که‌ برای‌ اثبات‌ مرضی‌ بودن‌ دین‌ و عارضی‌ (تحمیلی) و غیر اصیل‌ بودن‌ آن‌ دست‌ به‌ آزمایشهای‌ تجربی‌ زده‌اند، ادعایشان‌ صرفاً‌ در حیطة‌ دینداری‌ بیرونی‌ قابل‌ بررسی‌ از نظر اثبات‌ صدق‌ و کذب‌ است. و چنین‌ دینداری‌ از نظر امثال‌ فرانکل‌ اساساً‌ مردود است. وی‌ می‌گوید: «آن‌ دینی‌ که‌ من‌ به‌ جانب‌ آن‌ رانده‌ شده‌ باشم، درست‌ به‌ همان‌ صورت‌ که‌ من‌ به‌ طرف‌ تلذذ جنسی‌ سوق‌ داده‌ می‌شوم، چه‌ نوع‌ مذهبی‌ خواهد بود؟ از دید خودم، من‌ کمترین‌ ارزشی‌ برای‌ دینداری‌ حاصل‌ از سائقه‌ قائل‌ نخواهم‌ بود. دینداری‌ اصیل‌ خصوصیت‌ «سوق‌ دادگی» یا «واداشته‌ شدن» را ندارد بلکه‌ برعکس‌ ویژگی‌ «تصمیم‌ گیرندگی» دارد».()
امیرالمؤ‌منین‌ علی‌ «ع» مردم‌ را از حیث‌ دینداری‌ به‌ سه‌ سنخ‌ تقسیم‌ می‌کند: کسانی‌ که‌ چون‌ «بردگان» از ترس‌ عذاب‌ خدا را می‌پرستند. گروهی‌ که‌ همانند «تجار» به‌ منظور دستیابی‌ به‌ پاداشها و نعمتهای‌ الهی‌ پایبند دین‌ می‌شوند و کسانی‌ که‌ فارغ‌ از نیک‌ و بد و بهشت‌ و دوزخ‌ خدا را برای‌ خودش‌ می‌پرستند، چون‌ سزاوار پرستش‌ است، و چون‌ «احرار» و «آزادگان» دینداری‌ می‌کنند. تقسیم‌بندی‌ فرانکل‌ به‌ دینداری‌ اصیل‌ و غیر اصیل‌ را نیز در همین‌ راستا می‌توان‌ توضیح‌ داد. از دید او تنها دینداری‌ دستة‌ سوم‌ (احرار) می‌تواند اصیل‌ باشد زیرا «دین‌ تنها وقتی‌ می‌تواند حقیقی‌ و اصیل‌ باشد که‌ وجودی‌ باشد و از عمق‌ درون‌ سرچشمه‌ بگیرد. جایی‌ که‌ انسان‌ به‌ نحوی‌ به‌ جانب‌ آن‌ واداشته‌ و مجبور نشده‌ باشد (نه‌ از سرترس‌ باشد و از روی‌ طمع) بلکه‌ مذهبی‌ بودن‌ را آزادانه‌ انتخاب‌ و به‌ آن‌ متعهد گردد»()والبته‌ چنین‌ دینی‌ مقبول‌ درگاه‌ الهی‌ خواهد بود چرا که‌ خود خداوند می‌فرماید هیچ‌ اجباری‌ در دین‌ نیست: «لا‌ اًکراهَ‌ فیِ‌الدینِ، قد تَبَیَّنَ‌ الرُّشدُ‌ مِنَ‌ الَغیِ»()(کار دین‌ به‌ اجبار نیست، (زیرا) راه‌ هدایت‌ و ضلالت‌ بر همه‌ کس‌ روشن‌ گردید). چنان‌ که‌ می‌بینیم‌ در هر دینداری‌ حقیقی‌ و اصیلی‌ - چه‌ در متون‌ دینی‌ و چه‌ در مطالب‌ روان‌شناسی‌ چون‌ فرانکل‌ - بر دو عنصر «آزادی» و «مسئولیت‌پذیری» که‌ دو نیمة‌ یک‌ حقیقت‌ تام‌اند و «گزینش» تاکید شده‌ است()و هرگاه‌ از هریک‌ از این‌ دو اصل‌ به‌ نحوی‌ غفلت‌ شود، دینداری‌ اصیل‌ به‌ سمت‌ مقابل‌ خود - یعنی‌ دینداری‌ غیر اصیل‌ و ساده‌لوحانه‌ و کودکانه‌ - سوق‌ داده‌ می‌شود و «این‌ حقیقت‌ به‌ کر‌ات‌ دیده‌ شده‌ که‌ دینداری‌ اصیل‌ هرگاه‌ گرفتار سرکوب‌ گشته، در شکل‌ یک‌ ایمان‌ ساده‌ لوحانه‌ و کودکانه‌ به‌ سطح‌ هشیار باز گردیده‌ و ظاهر شده‌ است. زیرا این‌ دینداری‌ با مواد و عناصر فراهم‌ آمده‌ از تجارب‌ کودکی‌ تداعی‌ شده‌ است. اما صرفنظر از اینکه‌ چقدر ممکن‌ است‌ کودکانه‌ و ساده‌لوحانه‌ باشد، به‌ هیچ‌ وجه‌ نه‌ بدوی‌ است‌ و نه‌ به‌ ریختهای‌ کهن‌ یونگی‌(Archetype) تعلق‌ دارد».()

2-5- تحول‌ دینداری‌
دین‌ که‌ منشأ فطری‌ در درون‌ روان‌ آدمی‌ دارد، برای‌ آنکه‌ به‌ منصه‌ ظهور برسد، شکوفا شده‌ و شکل‌ بگیرد، مراحل‌ تحولی‌ چندی‌ را طی‌ می‌کند. قبل‌ از آنکه‌ سیر این‌ تحول‌ را از نظرگاه‌ فرانکل‌ جویا شویم‌ توجه‌ به‌ دو نکته‌ لازم‌ است: یکی‌ آنکه‌ روانشناسان‌ دیگر نیز به‌ چنین‌ بررسیهای‌ تحولی‌ پرداخته‌اند و نظریه‌های‌ درخور توجهی‌ نیز طرح‌ کرده‌اند که‌ این‌ مقال‌ را مجال‌ پرداختن‌ به‌ آنها نیست. همچنین‌ کسانی‌ چون‌ هود که‌ در باب‌ روانشناسی‌ دین‌ به‌ نحو تجربی‌ به‌ بحث‌ پرداخته‌اند، در این‌ زمینه‌ به‌ ضبط‌ تجربه‌های‌ دینی‌ نیز دست‌ زده‌اند که‌ فرانکل‌ به‌ دلیل‌ ماکروتئوریسین‌ بودن‌ از آن‌ فارغ‌ است.
دین‌ و یا بهتر بگوییم‌ دینداری‌ از دید فرانکل، فرایندی‌ است‌ از تحول‌ ناهشیار که‌ طی‌ سه‌ مرحله‌ حاصل‌ می‌شود:
در اولین‌ گام‌ که‌ از سطح‌ هشیار برداشته‌ می‌شود، این‌ نکته‌ که‌ انسان‌ موجودی‌ آگاه‌ و مسئول‌ است‌ و به‌ مسئول‌ بودن‌ خود نیز آگاهی‌ هشیارانه‌ دارد، به‌ عنوان‌ واقعیتی‌ پدیدار شناختی‌ براو رخ‌ می‌نماید. آنگاه‌ در مرحله‌ دوم‌ این‌ مسئولیت‌پذیری‌ به‌ قلمرو ناهشیار قدم‌ می‌گذارد. جایی‌ که‌ «همراه‌ با کشف‌ ناهشیار روحانی‌ - علاوه‌ بر ناهشیار غریزی()- کلمه‌ «خدا» یا لوگوسِ‌(Logos) ناهشیار نیز مکشوف‌ می‌گردد و در واقع‌ همه‌ گزینشهای‌ بزرگ‌ وجودی‌ در اعماق‌ آن‌ صورت‌ می‌پذیرد».()در مرحلة‌ سوم‌ و گام‌ نهایی‌ «تحلیل‌ وجودی‌ از دینداری‌ ناهشیار در درون‌ ناهشیار روحانی‌ پرده‌ بر می‌دارد»()و حضور این‌ دینداری‌ را در ژرفای‌ ناهشیار روحانی‌ و به‌ عنوان‌ بخش‌ «متعالی» آن‌ بر ملا می‌کند، «دینداری‌ ناهشیاری‌ که‌ باید به‌ عنوان‌ یک‌ رابطة‌ پنهان‌ با تعالی‌ - که‌ فطری‌ انسان است‌ - فهم‌ شود».() «و اگر کسی‌ مرجع‌ مختار چنین‌ رابطة‌ ناهشیاری‌ را «خدا» بخواند، مناسب‌ است‌ که‌ از یک‌ «خدای‌ ناهشیار» سخن‌ بگوید. اما این‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ به‌ این‌ معنا نیست‌ که‌ خدا برای‌ خودش‌ نیز ناهشیار باشد، بلکه‌ به‌ این‌ معنا است‌ که‌ خدا ممکن‌ است‌ برای‌ بشر ناهشیار باشد و یا اینکه‌ ارتباط‌ فرد با خدا ناهشیار باشد».()
اصطلاح‌ «خدای‌ ناهشیار» دچار سوء تعبیر و کج‌ فهمی‌های‌ چندی‌ شده‌ که‌ برخی‌ ناشی‌ از خطای‌ فهم‌ و برخی‌ مبنایی‌ است:
-1 از اینکه‌ ناهشیار آدمی‌ با تعالی‌ - و خدا- مرتبط‌ است، برخی‌ به‌ اشتباه‌ گمان‌ برده‌اند که‌ خدا در «درون‌ ما» و «ساکن‌ ناهشیار ما» است.()پس‌ ناهشیار ما امری‌ لاهوتی‌ است. «حال‌ آن‌ که‌ تمام‌ اینها چیزی‌ نیست‌ جز وجهی‌ از بازیهای‌ سطحی‌ کلامی‌ و در واقع‌ ناهشیار فقط‌ بالاهوت‌ مرتبط‌ است‌ نه‌ اینکه‌ خودش‌ لاهوتی‌ باشد».()
-2 کج‌ فهمی‌ دیگر آن‌ است‌ که‌ گمان‌ شود چون‌ ناهشیار درک‌ حضور خداوند را می‌کند، پس‌ «دانای‌ کل‌ است‌ یا از هشیار بهتر می‌داند».()در حالی‌ که‌ ناهشیار نه‌ لاهوتی‌ است‌ و نه‌ حاوی‌ یا حامل‌ هیچ‌ یک‌ از صفات‌ لاهوت‌ و اساساً‌ فاقد علم‌ مطلق‌ لاهوتی‌ است.
-3 سومین‌ سوء تعبیر، تلقی‌ «خدای‌ ناهشیار» همچون‌ نیروی‌ عمل‌ کنندة‌ غیر شخصی‌ در بشر است. این‌ پندار که‌ امری‌ غیر درونی‌ (غیر اصیل‌ ) از درون‌ ناهشیار (غریزی‌ یا نوعی) آدمی‌ او را به‌ سوی‌ خدا می‌کشد، موجب‌ بزرگترین‌ غفلت‌ از مهمترین‌ اصل‌ دینداری‌ شده‌ است، یعنی‌ شخصی‌ بودن‌ و خصوصی‌ بودن‌ رابطة‌ فرد با خدا حتی‌ درسطح‌ ناهشیار (چیزی‌ که‌ همواره‌ فرانکل‌ بر آن‌ تأکید کرده‌ است) و این‌ بزرگترین‌ اشتباهی‌ بود که‌ کارل.جی. یونگ‌ مرتکب‌ شد. اگر چه‌ «باید برای‌ یونگ‌ به‌ خاطر کشف‌ عناصر مشخصاً‌ دینی‌ در درون‌ ناهشیار احترام‌ و ارزش‌ قائل‌ شد ولی‌ با وجود این‌ او این‌ دینداری‌ ناهشیار انسانی‌ را در جایگاه‌ اشتباهی‌ قرار داد و آن‌ را متعلق‌ به‌ حیطة‌ انگیزه‌ها و غرایز دانست‌ - جایی‌ که‌ دینداری‌ ناهشیار دیگر موضوع‌ گزینش‌ و تصمیم‌ فرد نیست. به‌ موجب‌ نظر یونگ، چیزی‌ در درون‌ ما مذهبی‌ است، اما این‌ «من» نیستم‌ که‌ مذهبی‌ هستم، چیزی‌ در درون‌ من، مرا به‌ سوی‌ خدا می‌کشاند ولی‌ این‌ «من» نیستم‌ که‌ انتخاب‌ می‌کنم‌ و مسئولیت‌ را می‌پذیرم. برای‌ او دینداری‌ ناهشیار به‌ ندرت‌ کاری‌ با تصمیم‌ شخصی‌ دارد. اما احتجاج‌ ما این‌ است‌ که‌ دینداری‌ کمترین‌ منشأ را در ناهشیار جمعی‌ دارد، دقیقاً‌ به‌ این‌ علت‌ که‌ دین‌ با تصمیمهای‌ بسیار شخصی‌ که‌ انسان‌ می‌گیرد - حتی‌ اگر تنها در سطح‌ ناهشیار باشد - سروکار دارد. دینداری‌ در واقع‌ با تصمیم‌گیرندگی‌ آن‌ پابرجاست‌ و با سوق‌ دادگی‌ فرو می‌ریزد. چنانکه‌ ارزشها نیز چنین‌اند. یعنی‌ انسان‌ را برنمی‌انگیزانند و او را سوق‌ نمی‌دهند، بلکه‌ انسان‌ را به‌ سوی‌ خود می‌کشند و قطعاً‌ در چنین‌ کششهایی‌ همواره‌ آزادی‌ گزینش‌ وجود دارد. بنابراین‌ انسان‌ هرگز به‌ سوی‌ رفتار اخلاقی‌ یا عمل‌ مذهبی‌ (دینی) سوق‌ داده‌ نمی‌شود بلکه‌ تصمیم‌ می‌گیرد اخلاقی‌ رفتار کند و یا مذهبی‌ عمل‌ نماید. براین‌ اساس‌ «ناهشیار روحانی» و به‌ ویژه‌ موضوعات‌ دینی‌ آن، یعنی‌ آنچه‌ که‌ ناهشیار متعالی‌ خوانده‌ایم، یک‌ عامل‌ وجودی‌ است‌ و نه‌ یک‌ فاکتور غریزی‌ و این‌ چنین‌ بودنی به‌ وجود روحانی‌ تعلق‌ دارد و نه‌ به‌ واقعیت‌ روان‌ فیزیکی».()
از آنجا که‌ دینداری‌ ناهشیار از درون‌ فرد سرچشمه‌ می‌گیرد و «نه‌ از خزانه‌ غیرشخصی‌ تصاویری‌ که‌ مشترک‌ بین‌ همة‌ بشریت‌ است‌Archetype) یونگی)، با وراثت‌ به‌ معنای‌ زیست‌ شناسانة‌ آن‌ هم‌ ارتباطی‌ ندارد و موروثی‌ نخواهد بود بلکه‌ از طریق‌ قالبهای‌ فرهنگی‌ که‌ دینداری‌ شخصی‌ در آن‌ قالبها شکل‌ می‌گیرد، منتقل‌ می‌شود. این‌ قالبها به‌ صورت‌ زیست‌ شناختی‌ منتقل‌ نمی‌شوند بلکه‌ از طریق‌ جهان‌ نمادهای‌ سنتی‌ بومی‌ فرهنگ‌ معینی‌ انتقال‌ داده‌ می‌شوند. این‌ جهان‌ نمادها در ما مادرزادی‌ نیستند بلکه‌ ما در آنها زائیده‌ می‌شویم. بنابراین‌ اشکال‌ مذهبی‌ متنوع‌ وجود دارند و در انتظار آنند که‌ توسط‌ بشر به‌ یک‌ طریق‌ وجودی‌ آمیخته‌ شوند یعنی‌ بشر آنها را از آن‌ خود نماید. اما آنچه‌ به‌ این‌ منظور کمک‌ می‌کند هیچ‌ ریخت‌ کهنی‌(Archetype) نیست، بلکه‌ دعاهای‌ پدران‌ ما، مراسم‌ کلیساها و کنیسه‌های‌ ما، الهامات‌ و وحی‌های‌ پیامبران‌ ما و الگوهای‌ ساخته‌ شده‌ توسط‌ قدیسین‌ و صدیقین‌ می‌باشد. فرهنگ‌ به‌ اندازة‌ کافی‌ قالبهای‌ سنتی‌ برای‌ پرکردن‌ انسان‌ از مذهب‌ زنده‌ مانده‌ عرضه‌ می‌کند که‌ هیچ‌ نیازی‌ به‌ اختراع‌ خدا نیست. بنابراین‌ هیچ‌ کس‌ خدا را به‌ همراه‌ خود در قالب‌ یک‌ ریخت‌ کهن‌ فطری‌ حمل‌ نمی‌کند و لذا دینداری‌ اصیل‌ نمی‌بایستی‌ با ساده‌انگاری‌ با دینداری‌ بدوی‌ یا عتیق‌ یکی‌ گرفته‌ شود».()

2-6- نسبت‌ دین‌ و روان‌شناسی‌
«گرچه‌ - از یک‌ سو- دین‌ ممکن‌ است‌ اثر روان‌ درمانی‌ بسیار مثبتی‌ بر بیمار داشته‌ باشد اما باید توجه‌ هم‌ داشت‌ که‌ نیت‌ دین‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ روان‌ درمانی‌ نیست. دین‌ ممکن‌ است‌ در درجة‌ دوم، چیزهایی‌ نظیر بهداشت‌ روانی‌ و تعادل‌ درونی‌ را ارتقا دهد ولی‌ هدف‌ آن‌ در ابتدا و به‌ طور عمده‌ متوجه‌ راه‌حلهای‌ روان‌شناختی‌ نیست، بلکه‌ دین‌ برای‌ رستگاری‌ روحی‌ است‌ و لذا به‌ مراتب‌ بیش‌ از آنچه‌ روان‌ درمانی‌ بتواند به‌ انسان‌ تقدیم‌ می‌کند، اما در عین‌ حال‌ از انسان‌ خیلی‌ بیشتر می‌طلبد. از این‌ رو هر نوع‌ آمیختگی‌ در هدفهای‌ ویژة‌ دین‌ و روان‌ درمانی‌ به‌ درهم‌ ریختگی‌ می‌انجامد زیرا اهداف‌ این‌ دو از هم‌ متفاوتند گرچه‌ گاهی‌ اثرات‌ مشترک‌ دارند»()و دقیقاً‌ به‌ همین‌ دلیل‌ روان‌ درمانگر غیر مذهبی‌ هرگز حق‌ بهره‌برداری‌ از احساسات‌ مذهبی‌ بیمار به‌ منظور به‌ کارگیری‌ در سلامت‌ روانی‌ او را ندارد. زیرا در نگاه‌ او دین‌ «ابزاری‌ در جهت‌ بهبود بهداشت‌ روانی»()خواهد بود و ابزار انگاری‌ (Instromentalism) دین‌ از مهمترین‌ خطاهایی()است‌ که‌ روان‌ درمانی‌ در آن‌ درغلتیده‌ است.
از سوی‌ دیگر، در منظر روان‌شناسی‌ چون‌ فرانکل‌ دینداری‌ و حتی‌ باور به‌ خدای‌ واحد برای‌ رسیدن‌ به‌ معناها و ارزشهای‌ مشترکی‌ که‌ همة‌ مردم‌ بتوانند در آنها سهیم‌ باشند، کفایت‌ نمی‌کند و هنوز یک‌ گام‌ مانده‌ است‌ و آن‌ قدمی‌ است‌ که‌ «هزاران‌ سال‌ بعداز آن که‌ بشریت‌ یکتاپرستی‌ و توحید را، اعتقاد و باور به‌ خدای‌ واحد را توسعه‌ داد، باید برداشته‌ شود و آن‌ آگاهی‌ و اشعار بریکتایی‌ انسانها و هشیاری‌ وحدت‌ انسانیت‌ است‌ که‌ من‌ آن‌ را «مون‌ - آنتروپیسم‌ (Mon - Anthropism) می‌نامم»() و این‌ تنها رمز بقا است.

2-7- تعارض‌ علم‌ و دین
نگرش‌ فرانکل‌ به‌ تعارض‌ احتمالی‌ بین‌ علم‌ و دین‌ برگرفته‌ از یک‌ باور کلی‌ است‌ که‌ کسانی‌ چون‌ پیاژه‌ نیز آن‌ را بیان‌ کرده‌اند. اینکه‌ در غالب‌ زمینه‌هایی‌ که‌ ایهام‌ تناقض‌ و تعارض‌ میان‌ علم‌ و دین‌ شده، مرور زمان‌ ثابت‌ کرده‌ است‌ که‌ چنین‌ تناقضی‌ هرگز وجود خارجی‌ و واقعی‌ نداشته‌ زیرا یا همگامی‌ عملی‌ آن‌ دو به‌ اثبات‌ رسیده‌ است، یا تفاوت‌ اساسی‌ و مبنایی‌ در نگرش‌ به‌ یک‌ مسئله‌ خاص‌ وجود داشته‌ است‌ که‌ به‌ طور کلی‌ آن‌ دو را در روش‌ ونتیجه‌ از هم‌ متمایز می‌ساخته‌ و عدم‌ توجه‌ به‌ این‌ مهم، موجب‌ مغالطه‌ گشته‌ و یا گاهی‌ در بستر زمان‌ روشن‌ گردیده‌ است‌ که‌ این‌ دو سخن، دوروی‌ یک‌ سکه‌اند، پس‌ هر دو یک‌ چیز را (ولی‌ از دو جهت) می‌گویند و هیچ‌ تناقض‌ یا تنافری‌ در کار نیست. بنابراین‌ هیچ‌گاه‌ نباید از تعارض‌ ظاهری‌ هراسید و همواره‌ «آزادی‌ پژوهشهای‌ علمی‌ باید این‌ خطر را که‌ یافته‌هایش‌ ممکن‌ است‌ مخالف‌ و متضاد با باورها و اعتقادات‌ دینی‌ باشد، بپذیرد. و تنها آن‌ دانشمندی‌ که‌ حاضر است‌ با روحیه‌ای‌ مصمم‌ برای‌ خود مختاری‌ فکر بجنگد ممکن‌ است‌ پیروزمندانه‌ زنده‌ بماند تا ببیند چگونه‌ نتایج‌ پژوهشهایش‌ در نهایت‌ بدون‌ هر گونه‌ تعارضی‌ با حقایق‌ اعتقادی‌ تطابق‌ دارد»()زیرا «هریک‌ از علوم‌ مقطعی‌ از واقعیت‌ را نمایش‌ می‌دهند و لذا این‌ تناقضات‌ ظاهری، وحدت‌ واقعیت‌ را نقض‌ نمی‌کند. پس‌ نباید ساده‌انگار بود و قبول‌ یکی‌ را مستلزم‌ نفی‌ دیگری‌ دانست‌ و به‌ بیراهه‌ رفت».()

3. نقدر وبررسی
گفتنی‌ است‌ که‌ فرانکل‌ با ابتنأ روان‌درمانی‌ برمعنی‌ درمانی‌ هستی‌گرایانه، یکی‌ از بزرگترین‌ گامها را در علم‌ روان‌شناسی‌ برداشته‌ است. رهانیدن‌ انسان‌ از فرو رفتگی‌ صرف‌ در چنگال‌ غریزه‌ و اجداد مادون‌ انسانی‌ و باور وجود او و معانی‌ صرفاً‌ انسانی‌ در وجود او از مهمترین‌ دستاوردهایی‌ است‌ که‌ روان‌شناسی‌ به‌ دست‌ آورده‌ است. شناختن‌ پایگاه‌ انسانی‌ رفتارهای‌ آدمی‌ - ناهشیار روحانی‌ - نیز کشف‌ مهم‌ دیگر این‌ مکتب‌ روان‌ درمانی‌ است.باور به‌ اینکه‌ انسان‌ در جایی‌ انسان‌ است‌ و از حیوان‌ تمایز می‌یابد - و در واقع‌ انسانیت‌ او و حیثیت‌ و ارزش‌ او هم‌ از همان‌ نقطه‌ آغاز می‌شود و نه‌ جهات‌ قبلی‌ که‌ مشترک‌ با حیوان‌ بود، نکته‌ای‌ است‌ که‌ فروید با همة‌ عظمتش‌ و آدلر با همة‌ تلاشش‌ نتوانستند دریابند.
اما معنی‌ درمانی‌ گمشدة‌ آدمی‌ را در درون‌ خودش‌ جستجو می‌کند و نه‌ در نظامهای‌ بدوی‌ و نه‌ در ریختهای‌ کهن‌ غیر انسانی‌ و آنچه‌ انسان‌ در زندگی‌ از دست‌ می‌دهد و به‌ دنبال‌ این‌ گم‌ گشتگی‌ دچار حیرت، سرگشتگی، افسردگی، اضطراب‌ و تنش‌ روحی‌ و روانی‌ می‌گردد، ناشی‌ از همین‌ امر انسانی‌ است. با این‌ وجود، فرانکل‌ نیز گاهی‌ از خطا به‌ دور نمانده‌ و پرداختن‌ به‌ امری‌ او را از امور دیگر باز داشته‌ است‌ که‌ به‌ برخی‌ از آنها می‌پردازیم.

3-1- او بر معنای‌ زندگی‌ تکیه‌ می‌کند، آنقدر که‌ باور می‌کند انسان‌ حقیقی‌ کسی‌ است‌ که‌ توانسته‌ معنای‌ زندگی‌ خود را - که‌ امری‌ شخصی‌ هم‌ هست‌ - تحقق‌ بخشد، حالا این‌ معنا هر چه‌ باشد فرقی‌ نمی‌کند. بدین‌ ترتیب‌ میان‌ انسانی‌ که‌ به‌ بدترین‌ها دست‌ می‌زند و در آن‌ راستا می‌کوشد به‌گونه‌ای‌ که‌ موجب‌ نابودی‌ جامعه‌ای‌ و یا حتی‌ جهانی‌ می‌شود (بدون‌ هیچگونه‌ احساس‌ ناآرامی‌ در وجدان‌ و یا قلب‌ ) انسانی‌ که‌ همة‌ هستی‌ خود را به‌ پای‌ آرامش‌ و رستگاری‌ خود و دیگران‌ می‌گذارد از این‌ حیث‌ تفاوتی‌ نیست. زیرا هر دو، حداکثر تلاششان‌ را برای‌ رسیدن‌ به‌ معنایی‌ که‌ از زندگی‌ درک‌ می‌کرده‌اند، انجام‌ داده‌اند و از آنجا که‌ معنای‌ زندگی‌ شخصی‌ است‌ چگونه‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ یکی‌ دریافتن‌ آن‌ به‌ خطا رفته‌ و مرتکب‌ اشتباه‌ شده‌ است‌ و دیگری‌ راه‌ را درست‌ طی‌ کرده‌ است؟ در واقع‌ ملاک‌ قضاوت‌ در اینجا چه‌ خواهد بود؟

3-2- همچنین‌ معیارها و ملاکهای‌ «من‌ حقیقی» چیست؟ به‌ بیان‌ دیگر بر مبنای‌ اگزیستانسیالیسم‌ فاصله‌ و شکاف‌ میان‌ «من‌ حقیقی» آدمی‌ و «من‌ واقعی» انسان‌ موجب‌ حرکت‌ و پویش‌ او به‌ سمت‌ تحقق‌ ظرفیتها و استعدادهای‌ بالقوه‌اش‌ می‌گردد و در این‌ خود شکوفایی‌ انسانی‌ است‌ که‌ فرد تعالی‌ می‌یابد و رو به‌ کمال‌ می‌رود. «من‌ واقعی» واضح‌ و روشن‌ است، اما «من‌ حقیقی» چه؟ ویژگیهای‌ «من‌ حقیقی» چیست‌ و بر چه‌ مبنایی‌ این‌ ویژگیها تعیین‌ گشته‌ است؟

3-3- فرانکل‌ گفته‌ است‌ آدمی‌ «هر قدر محو دیگران‌ شود، بیشتر به‌ انسانیت‌ نزدیک‌ شده‌ است» و این‌ «دیگر»ی‌ ممکن‌ است‌ یک‌ کار ارزشمند، یک‌ هدف‌ والا یا فرد دیگری‌ باشد که‌ به‌ او عشق‌ می‌ورزد و یا ... سؤ‌ال‌ این‌ است: اگر صرفاً‌ محو دیگری‌ شدن‌ را موجب‌ تعالی‌ بدانیم، فردی‌ که‌ عاشق‌ انسانی‌ دیگر شده‌ با فردی‌ که‌ به‌ خدای‌ واحد مهر می‌ورزد و فقط‌ در برابر او سراز پا نمی‌شناسد تنها تفاوتشان‌ در میزان‌ عمق‌ و ژرفای‌ تحقق‌ معنای‌ زندگی‌ است. حال‌ آنکه‌ از چشم‌ خود او هم‌ نباید پوشیده‌ مانده‌ باشد که‌ هر قدر طرف‌ مقابل‌ آدمی، یعنی‌ معشوق، از سعة‌ وجودی‌ بیشتری‌ برخوردار باشد، عاشق‌ نیز، روح‌ بزرگتری‌ خواهد یافت. آنگاه‌ ظرف‌ وجودی‌ انسان‌ کجا و وجود لایتناهی‌ بما لایتناهی‌ خداوندی‌ کجا؟!! و انسانی‌ که‌ اسیر فرد انسانی‌ دیگر (از نوع‌ خودش) گشته‌ کجا و انسانی‌ که‌ به‌ فراتر از هستی‌ پیوسته‌ است‌ کجا؟!!!
در حقیقت‌ این‌ اشکال‌ از مسئله‌ای‌ مبنایی‌ سرچشمه‌ می‌گیرد و آن‌ سکولاری‌ اندیشیدن‌ وی‌ در باب‌ باور به‌ خدا است. یعنی‌ خدای‌ مورد قبول‌ او هم‌ امری‌ این‌ جهانی‌ و برآمده‌ از همین‌ هستی‌ است‌ و نه‌ چیزی‌ فراتر از آن. این‌ خطا، خاستگاه‌ فرویدی‌ دارد و او بود که‌ نخستین‌ بار در عالم‌ روان‌شناسی‌ به‌ این‌ باور گرائید.

3-4- با اینکه‌ فرانکل‌ با کشف‌ ناهشیار روحانی‌ گامی‌ بزرگ‌ در جهت‌ انسانی‌ کردن‌ خصوصیات‌ انسانی‌ برداشت‌ و با اینکه‌ صراحت‌ دارد که‌ تا انسان‌ و ویژگیهای‌ خاص‌ وجودیش‌ را باور نکنیم، او را به‌ درستی‌ نشناخته‌ایم، با وجود این، انسان‌ مورد قبول‌ او همان‌ انسان‌ فرویدی‌ ( و داروینی) است‌ یعنی‌ انسانی‌ برآمده‌ از حیوان‌ که‌ البته‌ پس‌ از برآمدن، تمایز یافته‌ است. از این‌ رو فرانکل‌ نیز همچون‌ فروید ناهشیار غریزی‌ را به‌ عنوان‌ ویژگی‌ مشترک‌ انسان‌ و حیوان‌ می‌پذیرد و همین‌ جا باید پرسید آیا او در درک‌ این‌ بُعد از وجود انسان‌ دچار لغزش‌ نشده‌ است؟ آیا وجه‌ مشابهت‌ این‌ دو، دلیل‌ عینیت‌ آنها است؟ به‌ نظر می‌رسد او به‌ تنگنایی‌ دچار شده‌ است‌ که‌ فروید بر سر راه‌ روان‌شناسی‌ و روان‌شناسان‌ ایجاد کرده‌ است.

http://www.porsojoo.com

واژه نامه مشاوره

 

معادل فارسی

تعریف

واژه لاتین

 

رفتار درمانی

کاربرد منظم و سازمان یافته اصول و روشهای یادگیری برای معالجه اختلالات رفتاری

Behaviour therapy

 

روانکاوی

کمک به بیمار از راه آشنا کردن با انگیزه‌های درونی خود که از آنها بی‌اطلاع است

psychoanlysis

 

روان رنجوری

ناشی شده از اضطراب و منشا اضطراب ترس غیر واقعی

Neurosis

 

پیشگیری

تکنیک جلوگیری از پیدایش و گسترش ناراحتیهای روانی

preventive Techniques

 

اختلال شخصیت گروههای خودیار

عدم سازگاری اجتماعی و کجروی فرد در رفتار هدف آن ارائه حمایت گروهی و اجتماعی به افراد در جلسات مختلف از طریق طرح مشکلات و تبادل تجربیات

self help group

 

بیماریهای روان تنی

اختلال جسمی توام با ناراحتیهای روانی

psychosomatic illness

 

روان پرشی

از شدیدترین انواع اختلالات روانی توام با هذیان و توهم

psychosis

 

مشکلات ساده عاطفی

از متداولترین انواع اختلالات روانی مثلا خجالتی بودن

simple emotional problems

 

اسکیزوفرنی

کج اندیشی در فکر و احساس و عواطف و تحریف واقعیتها

paranoia schizophrenia

 

روان گروهی

شامل گروه راهنمایی ، گروه آموزشی ، گروه آموزش حساسیت ، گروه رویارویی ، درمان و بالاخره مشاوره گروهی است.

psyche group

 

راهنمایی گروهی

هدف آن بیشتر اطلاع رسانی و آگاه کردن افراد از اطلاعات سازمان یافته شده در زمینه‌های مختلف

group cuidance

 

گروه آموزشی

هدف آن ایجاد آگاهی بیشتر و پویایی گروهی در رسیدن به مهارتهای مورد نظر

T.group

 

گروه حساسیت

به اعضا گروه کمک می‌کند تا آگاهی خود را در بیان احساسات واقعی افزایش دهد و در احساسات دیگران شریک شود

sensitivity group training

 

گروه رویارویی

گروه درمان بطریق آموزشهای مناسب به اظهار نظر و ابراز وجود تدریجی نزدیک می‌شود و در گروهی به نام گروه دریایی خود را نشان می‌دهد

Encaunter group

 

روان درمان گروهی

مجموعه‌ای از افراد که با حضور درمانگر با هدف درمان گرد هم می‌آیند

group psychotherapy

 

مشاوره گروهی

مشاوره‌ای که به فرد در داخل گروه کمک ارائه می‌کند و هدفش نیل به سازگاری و خود شکوفایی است

group counseling

 

پویایی گروه

به جنبه‌های مختلف کار گروهی اطلاق می‌شود از جمله نقش کنشهای متقابل گروهی ساختار گروهی و اهداف گروهی

group dynonics

 

کنشهای متقابل گروهی

تعامل پیوسته و یا گسسته در فرایند تعامل گروهی که نتیجه همکاری یا عدم همکاری گروه است

mutual group excevations

 

همدردی و همدلی

عبارت است از ابراز احساس عاطفی نسبت به انسان دیگر

Empathic

 

فرایند گروهی

فعالیت موثر گروهی در ایجاد وحدت روحیه و همکاری

group process

 

گروه سنجی

ابراز اندازه‌گیری شناختی ارتباطهای گروهی افراد

group measuring

 

هنجار گروهی

قاعده رفتار گروه را هنجار گروه گویند.

 

 

بازی درمانی

کودکان در بازیها ، نقاشیها ، ناکامیها و تعارضات درونی خود را آشکار می‌کنند

play Therapy

 

جنبش درمانی

یک روش برای تنش‌زدایی با شرکت در حرکات دسته جمعی مثل نرمش و سرود است

Movement Therapy

 

شعردرمانی

روشی که در آن از طریق نوشتن شعر و خواندن آن در حضور دیگران به حالات روحی بیماران می‌توان پی برد

Lyric Therapy

 

پذیرش و احترام

هر فرد در گروه قابل احترام و پذیرش است و فشاری بر او اعمال نمی‌شود

Acceptance &Respect

 

رهبر گروه

کسی که با ارائه خط مشی به گروه جهت می‌دهد

group Leader

 

درک همدلی

مشاور باید و نباید را از دریچه شم دیگران ببینند و خود را به جای آنها بگذارد تا بهتر آنها را درک کند

Empathic understanding

 

مددکاری اجتماعی

فعالیت در زمینه خدمات اجتماعی بر محور تاثیر محیط بر فرد

social work

 

روانشناسی مشاور

فردی که در زمینه بالینی و مشاوره‌ای ، روانکاوی و روان درمانی و اغلب به صورت گروهی مشغول فعالیت است

counseling or psychologist

 

روان درمانگران

متخصص در درمان مشکلات عاطفی و بیماریهای روانی شامل روانپزشک روانشناسی بالینی ، مشاور ، مددکار اجتماعی است.

psychotherapists

اختلال شخصیت نمایشی

الگوی شخصیتیِ یک فرد با شخصیت نمایشی رفتار‌های نمایشی، جلب توجه دیگران و خودنمایی است.

  • جلب توجه دیگران
  • خودنمایی
  • در موقعیت‌هایی که کانون توجه نیست، احساس ناراحتی می‌کند.
  • فریب کاری
  • هیجانات را به‌طور سطحی و با تغییرات سریع ابراز می‌کند.
  • سبک گفتار او برداشت‌گرایانه و فاقد جزئیات است.
  • سرزنش کردن دیگران
  • نادیده گرفتن احساسات دیگران
  • رقابت با دیگران
  • دروغ گفتن
  • خودداری از انجام مسئولیت با ادعای فراموش کردن آن مسئولیت
  • دیر کردن
  • دلیل‌تراشی
  • به‌آسانی تحت نفوذ دیگران و موقعیت قرار می‌گیرد.

 درمان

این بیماران غالباً از احساسات واقعی خود بی‌خبرند. بنابراین، کمک به آنها در جهت بینش نسبت‌به احساسات درونی‌شان یکی از فرآیندهای مهم درمان است. احتمال تعجب، انکار یا خشم در مقابل این بینش داده‌شده وجود دارد.

 منابع

http://en.wikipedia.org

 http://daneshnameh.roshd.ir/

 

واژه نامه

 

معادل فارسی

تعریف

واژه لاتین

 

انحراف روانی

اصطلاحی غیر تکنیکی و کم و بیش فاقد دقت که برای هر گونه انحراف بیمار گونه از حالت طبیعی اطلاق می‌شود.

aberration , mental

 

وسواس شستشو

انگیزه بیمارگونه برای شستن یا حمام کردن

ablumania

 

نابهنجار

هر گونه انحراف و واگرایی از حد معمول و متوسط

abnormal

 

 

تولید غیر ارادی صداهای نابهنجار

aboiement

 

حالت رویاگونه

بهت‌زدگی و در جا میخکوب شدن که از خصوصیات بیمار مبتلا به سرع است.

absent state

 

بالیزم

یک اختلال حرکتی مشخص با پرش‌های ناگهانی شدید است و بازو

ballism

 

 

ترس بیمارگونه از جاذبه زمین

barophobia

 

 

ترس بیمارگونه از راه رفتن و در موارد شدید قائم ایستادن

basiphobia

 

لکنت زبان

تکلم همراه با تردید

battarismus

 

رفتار درمانی

روشی که بر اصول فرضیه یادگیری متکی است و از شرطی سازی کلاسیک و شرطی سازی عامل استفاده می‌کند.

behavior therapy

 

بی‌خوابی

 

cacosomnia

 

 

هر گونه اختلال روانی همراه با سقوط اخلاقی

cacothymia

 

روان پزشکی کودک

علم شناخت و درمان اختلالات روانی کودکان

child psychiatry

 

آتاکسی

اختلالی که بوسیله یک حرکت در حالی که برای رسیدن به یک هدف قابل فهم اجراست، بر اثر اشتباه گرفتن نقطه رسید به هدف اصابت نمی‌کند.

ataxia

 

آزادگری

اختلال غریزه جنسی که در آن ارضای جنسی به دست نمی‌آید، مگر آنکه حریف مورد آزار واقع شود.

sadism

 

عمل وسواسی

یک رفتار حرکتی تکراری و غالبا بی‌اهمیت

Compulsion

 

اختلالات تشنجی

 

convulsive disorder

 

آفازی مادرزادی

اختلالات تکلمی مادرزادی

aphasia – congential

 

هیستری

یک آزردگی روانی است. تلقین پذیری اغراقی آن را مشخص می‌سازد.

Hysteria

 

همه چیز هراسی

حالت اضطرابی شدید که به صورت هراس شدید از همه چیز ابزار می‌شود.

panphobia

 

هذیان

باور مرضی نسبت به امور غیر واقعی یا مفاهیم تحصیلی بی پایه

delusion

 

وهم

نوعی توهم که فرد آن را به صورتی که هست حس می‌کند ولی با اعتقاد نادرست به وجود یک محرک واقعی که با حس کردن وهم مطابقت داشته باشد، همراه نیست.

Hallucinosis

 

نشانه مرضی

در آسیب شناسی پزشکی و روانی نشانه وجود یک بیماری یا اختلال است.

symptom

 

نارسایی حافظه

اختلال حافظه ، فراموشی ناقص ، مشکل به یادآوردن خاطرات

dymnesia

 

منفی بافی

رفتار مرضی که با حرکات و بازخوردها مشخص می‌شود که به عکس رفتارهایی است که منتظر یا خواستار آنها هستیم.

negativism

 

منزوی

در اجتماع سنجی ، نشان دهنده فردی است که هیچ انتخابی انجام نمی‌دهد، اما مورد انتخاب واقع می‌شود.

solitavy

 

مالیخولیا

آزردگی ذهنی بسیار شایعی که با یک افسردگی کم و بیش بارز مشخص می‌شود.

Melancholy

 

لکنت

یک اختلال حرکتی و روانی – حرکتی زبان است.

stuttering

 

کمرویی

تمایل به تجربه اضطراب در موقعیت‌های جدید و تردید در دگیر شدن با موقعیت‌های تازه یا ملاقات با افراد جدید

timidity

 

عقده

عبارت است از مجموعه سازمان یافته‌ای از صفات مشخصی که معمولا ناهشیار است و در دوران کودکی کسب شده است.

Complex

 

عقب ماندگی ذهنی

عبارت است از نارسایی یا عدم تحول هوش

mental deficiency

 

صرع

امروزه با این اصطلاح ، مجموعه‌ای از تظاهرات تشنجی را مشخص می‌کنند.

epilepsy

 

روانشناسی بالینی

علم رفتار انسانی است مبتنی بر مشاهده و تحلیلی عمیق فردی ، اعم از بهنجار ، مرضی و...

clinical psychology

 

روان پزشکی

قسمتی از پزشکی که به بررسی و درمان بیماریهای روانی می‌پردازد.

psychiatry

 

دلهره

پریشانی روانی و بدنی که بر اثر ترس پراکنده و مهم ایجاد می‌شود.

anguish

 

خیال بافی

تولید تخیلی ، رویاپردازی و رویا به هنگام بیداری

fantasm

 

جنون

یک اختلال روانی شدید که با از هم پاشیده شدن سازمان فرایندهای فکری همراه است.

psychosis

 

بهداشت روانی

رشته‌ای از بهداشت که هدف آن حفظ سلامت روانی است.

mental hugien

 

افسردگی

حالت روانی ناخوش که دل زدگی و یاس مشخص می‌شود.

depression

 

هیستری

ویژگی های اصلی افراد هیستریک خودنمایی و نمایشی بودن است و این که تجربه آنان از زندگی عبارت است از:یک سلسه تجارب هیجانی مداوم. ادارک آنان متغیر بوده و به آسانی تحت تاثیر محرک های عاطفی قرار می گیرد.

تفکر آنان عمق ندارد و بیشتر تحت تاثیر استنباطات سطحی قرار می گیرد.بیمار محتوای آنچه را که ادراک کرده است را به تجزیه و تحلیل نمی کشاند، بلکه واکنشی احساسی به استباط اولیه و سطحی خود می دهد،چنانکه گویی به واقعیت محض دست یافته است.

پیامد این وضع تجارب سطحی ناپخته ای است از جهان که در هاله ای از احساسات رمانتیک افراطی محو می گردد.بیمار پندار از خویشتن را به همین منوال انجام میدهد،یعنی استباط یا برداشتی رمانتیک لز خود. این برداشت شخصی از جهان، لاجرم او را بسوی واکنش های هیجانی نسبت به آن سوق می دهد. عواطف با شدتی افراطی برون ریزی شده، ولی غالبا" بسیار سطحی و زودگذر هستند.بیمار محتوای آنچه را که ادراک کرده است را به تجزیه و تحلیل نمی کشاند، بلکه واکنشی احساسی به استباط اولیه و سطحی خود می دهد،چنانکه گویی به واقعیت محض دست یافته است.

در برابر فشار، این طرز تفکرشخصی به تفکری بی نظم و دفاعی منجر گشته، هیجانات اوج گرفته و غالبا" به عدم کنترل رفتار منجر می گردد. نکته فابل توجه در مصاحبه بالینی میزان کوشش بیمار برای سلطه جویی و کنترل و اداره متخصص از طریق نشان دادن حالات و رفتارهای هیجانی است. بیمار دچار این خطای ادارک می شود که ارتباط پایایی با متخصص برقرار کرده، و در هر جلسه با رفتارهای نمایشی، عصبانیت، خوشحالی، غمگنانه و شهوت آلود سعی می کند رشته اختیار متخصص را در دست گیرد. به دلیل اینکه برداشت بیمار از دنیا امری شخصی است، لذا اطلاعاتی  هم که از تاریخچه زندگی اش بدست میدهد بیشتر جهات احساس دارند تا واقعی.

تغییر مداوم حالات عاطفی و انفجارهای احساسی نشانه دنیای پر کشمکش درون بیمار است

بیماران هیستریونیک معمولا افراد دیگر و حتی نزدیکان خود را اشخاصی بی توجه، بی محبت،طرد کننده و بی احساس تصور می کنند، در حالی که خود آنان افرادی پرتوقع، استثمار کننده و متکی به دیگران هستند.

آنان می کوشند که با شوخی و خنده علاقه دیگران را به خود جلب کرده و به آنها متکی شوند.خشم و حتی غم ممکن است وسائلی برای برقراری این نوع ارتباط باشد