زندگینامه مزلو
مزلو پدر روحاني روانشناسي انسانگرايي خوانده شده و احتمالاً بيش از هركس ديگري در اين جنبش جرقه ايجاد كرده و مسؤوليت علمي بدان اعطا كرده است. مزلو براي فهم و شناخت بالاترين استعدادهاي بالقوهاي كه انسانها ميتوانند در خود پرورش دهند نمونه كوچكي از اشخاصي را كه از نظر رواني افراد برجستهاي بودند مورد مطالعه قرار داد تا تفاوت آنان را با كساني كه از نظر سلامت رواني متوسط يا بهنجار بودند تعيين كند.
زندگي مزلو
آبراهام مزلو در بروكلين نيويورك به دنيا آمد و كودكي ناخشنودي را گذراند. پدرش فردي كنارهگير و زنباره و ميخواره بود كه بعضي وقتها براي مدتي ناپديد ميشد. مادرش به شدت خرافي بود و مزلو كوچولو را به خاطر كوچكترين رفتار نامناسب تنبيه ميكرد و دو فرزند كوچكترش را آشكارا به او ترجيح ميداد. مزلو به ياد ميآورد وقتي كه دو گربه را به خانه آورده بود، مادرش درحالي كه سرهايشان را به ديوار ميكوبيد، آنها را در برابر چشمانش كشت. او هرگز مادرش را به خاطر رفتاري كه با او داشت نبخشيد. وقتي كه او مرد از شركت در تشييع جنازهاش خودداري كرد. اين تجربهها براي تمام عمر در وي تأثير گذاشت. او نوشت: «همه نيروي فلسفه زندگيم و همچنين همه پژوهشها و نظريههاي من، در نفرت از تمامي آنچه كه او از آنها جانبداري ميكرد و رويگردانيام از آنها ريشه دارد» (هافمن، 1988، ص. 9).
مزلو به سبب داشتن اندامي لاغر و استخواني و بيني بزرگ، در كودكي احساس حقارت ميكرد. دوره نوجوانياش را همراه با عقده شديد حقارت توصيف ميكرد و ميكوشيد كه از طريق پرورش مهارتهاي ورزشي آن را جبران كند. بدينسان، مردي كه بعدها به كارهاي آلفرد آدلر در مورد حقارت و جبران علاقهمند شد خود نمونهاي از نظريه آدلر بود. اما مزلو نتوانست در رشته ورزش پذيرش و اعتبار لازم را كسب كند و لذا به كتاب روي آورد.
او وارد دانشگاه كرنل شد و در آنجا گزارش كرد كه نخستين واحد درس روانشناسياش «وحشتناك و بيجان بود و هيچ ارتباطي با انسانها نداشت، لذا از آن متنفر شدم و روي برگرداندم» (به نقل هافمن، 1988، ص. 26). استاد مزلو در اين درس اي.بي.تيچنر بود. مزلو به دانشگاه ويسكانسين منتقل شد و درجه دكتري خود را در 1934 دريافت كرد.
در ابتدا، مزلو يك رفتارگراي پر حرارت بود و عقيده داشت كه پاسخهاي همه مسائل جهاني را ميتوان با رويكرد مكانيستي و علوم طبيعي پيدا كرد. سپس يك رشته تجارب شخصي ـ تولد نخستين فرزندش، جنگ دوم جهاني و برخورد كردن با ساير انديشهها درباره ماهيت انسان (فلسفه، روانكاوي و روانشناسي گشتالت)، او را متقاعد كرد كه رفتارگرايي بسيار محدودتر از آن است كه بتواند پاسخگوي مسائل پايدار انساني باشد.
مزلو همچنين از تماس با برخي از روانشناسان اروپايي كه از آلمان نازي گريخته و در ايالات متحد ساكن شده بودند، مانند آدلر، هورناي، كافكا و ورتايمر تأثير پذيرفت. احساس احترام او نسبت به ورتايمر و مردمشناس آمريكايي روت بنديكت او را به سوي نخستين مطالعهاش در مورد اشخاص سالم از نظر رواني و خود شكوفا رهنمون شد. ورتايمر و بنديكت براي مزلو الگوهايي از بهترين ماهيت انسان بودند.
كوششهاي اوليه مزلو براي انساني كردن روانشناسي، كه آن را در هنگام تدريس در كالج بروكلين برعهده گرفت، به نتايج شخصي منفي منفجر شد. جامعه روانشناسان رفتارگرا او را طرد كردند. هرچند دانشجويان كارهايش را جالب ميدانستند، همكاران دانشگاهي به خاطر ديدگاههاي غيرسنتياش از او دوري ميجستند. كارهاي او خارج از مسير ديدگاه روانشناسي غالب تلقي ميشد و مجلههاي عمده روانشناسي كارهايش را منتشر نميكردند (دكاروالو، 1990).
در دانشگاه برنديز در والتام، ماساچوست، از 1951 تا 1969 بود كه مزلو نظريهاش را تدوين كرد و پالايش داد و به صورت مجموعهاي كتاب منتشر ساخت. او از جنبش گروه حساسيتآموزي حمايت كرد و در سالهاي دهه 1960 يكي از روانشناسان معروف شد. او در 1967 به رياست انجمن روانشناسي آمريكا انتخاب شد.
برگرفته از وبلاگ مثبت من